|
buy-sale |
عروسي اليزابت تيلور
اليزابت تبلور ( Elizabeth Taylor ) 6 مي سال 1950هزاران تماشاگر خيابان را در بيرون از كليساي Good Shepherd در بورلي هيلز احاطه كردند تا بتوانند اليزابت تيلور 18 ساله را پيش از عروسي اش با وارث هتل كنراد نيكي هيلتون در لباس عروسي از جنس ساتن يقه قلبي اش ببينند (طراحي هزار و پانصد دلاري هديه شده به او توسط MGM ). اين ازدواج زياد دوام نياورد و بعد از آن هفت بار ديگر ازدواج كرد.

عروسي اليزابت تيلور
عروسي اليزابت تيلور
رمان هيچكي مثل تو نبود 24
صبح زودتر از هميشه بيدار شدم. حاضر شدم و رفتم پايين. همه خواب بودن. بي سر و صدا ميز و چيدم و براي خودم چايي ريختم و صبحونه خوردم.تموم كه شد از جام بلند شدم. كيفمو گرفتم و از تو آشپزخونه اومدم بيرون. خاله تازه بيدار شده بود و از تو اتاقش اومد بيرون. با ديدن من لبخندي زد و گفت: دارين مي رين؟؟؟بهش خنديدم و گفتم: دارم ميرم.يه اخم كوچيك كرد و به پشت سرم نگاه كرد و گفتك تنهاي؟؟؟ پس ماهان كجاست؟لبخند زدم و گفتم: خوابه خاله لطفا" بيدارش كنيد. من بايد برم.خاله اخمش بيشتر شد و گفت: كجا بري؟ مگه با هم نمي ريد؟من: نه خاله جان من كار دارم خودم ميرم. قربون شما من برم ديگه.يه دستي براي خاله تكون دادم و از كنارش رد شدم و رفتم. خاله هنوز مشكوك بهم نگاه مي كرد. اما من بي خيال بودم. مصمم بودم كه خودم برم. بي ماهان. بايد رو پاي خودم بايستم. بايد وابستگيمو به ماهان كم كنم. بايد كمتر ببينمش.نبايد اجازه بدم انقدر هوامو داشته باشه. انقدر باهام مهربون باشه. اون وظيفه اي نداره. من با پررويي خودمو بيخ ريشش مي بستم.از در اومدم بيرون. محكم رفتم سمت آسانسور. دكمه رو زدم و منتظر شدم. بايد با اين ترسمم مقابله كنم. اگه نتونم 1 دقيقه موندن تو اين آسانسور و تحمل كنم چه جوري مي تونم موندن تو اتاق در بسته رو تحمل كنم.در آسانسور و باز كردم رفتم توش. بازم دستم مشت شد دور ستارم. برام قوت قلبي بود. خيره شدم به شماره ها. اين بار بهتر از دفعه قبل بود. يه كوچولو از ترسم كمتر شده بود.در باز شد و من پياده شدم. اومدم از ساختمون بيرون و رفتم يه تاكسي گرفتم و رفتم دانشگاه.تو دفتر اساتيد بودم. يه نگاه به ساعتم كردم. بايد برم سر كلاس. از جام بلند شدم و وسايلمو برداشتم و حركت كردم سمت طبقه دوم. وارد راهرو كه شدم يكي از پشت صدام كرد.برگشتم ديدم ماهانه. يكم صبر كردم تا بهم رسيد بعد راه افتادم و ماهانم كنارم راه اومد.ماهان: سلام خوبي؟ چرا صبح رفتي؟ منتظر مي موندي با هم بيايم.عادي گفتم: كار داشتم.ماهان: خوب بيدارم مي كردي باهات بيام.ممن: نمي خواستم مزاحمت بشم.ابروهاش از تعجب رفت بالا.ناباور گفت: مزاحمم بشي؟ حالا چرا لفظ قلم حرف مي زني؟ كي تو مزاحمم شدي كه اين دفعه دومت باشه؟من: در ديزي بازه حياي گربه كجاست.ماهان از تعجب دهنش باز موند. با بهت گفت: آنا ...عادي بودم اما نمي خنديدم. بهش نگاه نمي كردم. لحنم عوض نشده بود اما حالتهام ....بي توجه به دهن باز ماهان به راهم ادامه دادم.ماهان با يه قدم بلند خودش و بهم رسوند و مچ دستمو گرفت و نگهم داشت. اومد جلوم ايستاد و با دقت به صورتم نگاه كرد.ماهان: آنا خوبي؟ چيزي شده؟ ازم ناراحتي؟ به خاطر ديشب؟ ببخشيد كارم طول كشيد نتونستم بيام.سرمو بلند كردم و به چشمهاش نگاه كردم.بي تفاوت گفتم: مهم نيست ماهان. كارت واجب تر بود. نم يخواد معذرت خواهي كني و برام توضيح بدي.دوباره خواستم رد شم كه اومد جلوم و گفت: پس چرا اين جوري حرف مي زني؟من: من؟ چه جوري حرف مي زنم.ماهان: آنا ازم ناراحتي. به خدا نشد كه بيام شرم...پريدم وسط حرفش.من: ماهان ... گفتم نمي خواد برام توضيح بدي. دليلي نداره كه بهم بگي. منم حرفي نزدم. الانم كلاس دارم بايد برم.از كنارش رد شدم و رفتم سمت آسانسور و دكمه رو زدم.ماهان با فك افتاده اومد كنارمو گفت: مي خواي سوار آسانسور بشي؟خونسرد نگاش كردم و گفتم: با اجازه اتون.ماهان تو جاش خشك شده بود و مات خيره مونده بود به من.جوري كه وقتي آسانسورم رسيد و من در و باز كردم و رفتم توش هنوز تو جاش خشك مونده بود و با چشمهاي گرد بهم نگاه مي كرد.من: ماهان نمي خواي سوار شي؟؟؟يه تكوني خورد و گيج گفت: چرا چرا ...اومد تو و كنارم ايستاد و طبقه 4 رو زد. در بسته شد. ماهان كله اش سمت من بود و خيره خيره نگام مي كرد.بدون اينكه بهش نگاه كنم گفتم: ماهان ميشه اين جوري بهم نگاه نكني؟با همون گيجي گفت: چه جوري؟؟؟سرمو چرخوندم سمتش و با اخم گفتم: مثل كسي كه داره به راه رفتن يه آدم فلج نگاه مي كنه.ناراحت رومو برگردوندم و در آسانسوري كه ايستاده بود و باز كردم و پياده شدم.حتي برنگشتم به ماهان مبهوت نگاه كنم.شايد حق داشت تعجب كنه. من تا همين ديروز عين چي از آسانسور مي ترسيدم. اما الان باور داشتم كه تا خود آدم نخواد هيچ چيز ترسناكي تو دنيا وجود نداره. نمي خواستم ضعيف و محتاج باشم. مي خواستم همون آناي قوي باشم.يه هفته است از تصميمي كه گرفتم مي گذره. خيلي سخته خيلي .. اينكه كنار ماهان باشم و انقدر نزدذيك و نخوام بهش فكر كنم.بهش نگاه كنم و نخوام ببينمش.چه جوري تحمل كنم؟ چه جوري ... مي دونم دوستم نداره... مي دونم اون جور كه من بهش فكر مي كنم بهم فكر نميكنه .... مي دونم براي خودم رويا مي سازم.. اما ....روزاي اول ماهان مدام دور و برم بود. همه اشسعي مي كرد منو از لاكم بيرون بكشه اما وقتي ديد نميشه ساكت شد .. خاموش شد .. يه گوشه ميشينه و بي حرف ناراحت نگاهم ميكنه.نمي خوام نگاش كنم ... نمي خوام چشمهاي ناراحتش وسوسه ام كنه .. نمي خوام دوباره گريه كنم .. عذا بكشم .. با دليل و بي دليل بغض كنم .. نمي خوام با يه نگاهش سر مست و يه حرفش دل مرده بشم .. نمي خوام ...براي جلو گيري از هر گونه برخوردي راه هاي احتمالي و بستم. ديگه خودم ميرم و ميام. جايي كه با ماهان تنها باشم نمي رم. هميشه هر وقت پيششم يكي ديگه هم هست. تنها نمي مونم باهاش. خودشم فهميده كه نمي خوام تنها باشم باهاش. حتي تو آسانسور.كلاسهام به راهه. ميرم دانشگاه، شركت باشگاه.امروزم نوبت دكتر روانكاومه.از صبح بد بياري پشت بد بياري.از در خونه كه اومدم بيرون يادم افتاد موبايلمو نياوردم. كيفمو كه باز كردم ديدم كيف پولمم نياوردم. كلي راه رفتم تا از كارتم پول بكشم. خدايي بود كه كارتهام يه جاي مخصوص داشتن و تو كيفم نمي زاشتمشون.20 دقيقه منتظر شدم تا تاكسي بگيرم. ماشين نبود يا بود و منو نمي ديد يا سوارم نمي كرد. كلا" امروز رو دور بدي بودم.ديروز به منشي شركت گفتم كه فردا نميام شركت. از دانشگاه يه سره رفتم مطب. به دكتر راد در مورد سوار آسانسور شدنم گفتم. در مورد دليلشم گفتم.خيلي خوشحال شد. گفت: اين شوك عاطفي باعث شد كه به خودت بياي و با يقين و تلقين بتوني به ترست غلبه كني و به خودي خود مرحله اول درمانم و انجام داده بودم.يعني قرار گرفتن تو يه محيز در بسته و تنها.حالا آماده بودم مرحله دوم درمانم و انجام بدم. قرار گرفتن تو يه اتاق در بسته و تنها بودن. اتاقي كه درش قفل بود و با اراده من باز نميشد.اما من هنوز از فكر كردن به اتاق در بسته هم نفس تنگي مي گرفتم.دكتر ازم پرسيد كه امروز ماهان باهامه؟؟؟من: نه آقاي دكتر تنها اومدم.دكتر يه فكري كرد و بعد گفت: آنا ميشه به ماهان بگب اگه مي تونه يه سر بياد پيشم. كارش دارم. تو اين مرحله نياز به كمك داري.اخم كردم. كمك؟؟؟ از ماهان؟؟؟ نمي خواستم ديگه ازش كمك بگيرم.ناراحت گفتم: چرا ماهان؟؟؟ مي تونم از كس ديگه اي كمك بگيرم.دكتر شيطون خنديد و گفت: به ماهان چقدر اعتماد داري؟؟بي معطلي گفتم: خيلي.خنديد و گفت: مي دونم يه حسي به ماهان داري. تو اين مرحله بايد با كسي كه بهش اعتماد كامل داري بري تو اون محيز در بسته. اين جوري خيلي بهتر جواب ميده.ناچارا" قبول كردم.از دكتر خداحافظي كردم . از منشي وقت بعديمو گرفتم و اومدم بيرون. رفتم سمت خيابون كه تاكسي بگيرم. لعنتي همچين آفتابي شده بود كه داشتم كور ميشدم.كنار خيابون ايستاده بودم. سرمو خم كردم و تو كيفم فرو بردم و تو اون بازار شام دنبال جعبه عينكم مي گشتم كه صداي ترمز بد يه ماشيني كه جلوم ايستاد باعث شد يه متر بپرم عقب.قلبم گرومپ گرومپ مي كرد.با ترس سر بلند كردم تا 4 تا فحش نثار راننده الاغش كنم.با ديدن ماشين ماهان دهنم يه متر باز مونده بود.اين اينجا چي كار مي كنه؟؟؟ چرا اين جوري رانندگي مي كنه؟ داشت منو مي كشت.مات مونده بودم به ماشين كه در سمت من و از داخل باز شد. ماهان خودشو كج كرد رو صندلي كنار و تازه تونستم ببينمش.با يه صداي محكم گفت: بشين.يه قدم عقب برداشتم. نمي خواستم باهاش تنها باشم.من: تو اينجا چي كار مي كني؟؟؟ماهان با همون لحن بدون اينكه جواب سوالمو بده دوباره گفت: بشين ...دوباره با اصرار پرسيدم: چرا اين جوري ترمز كردي؟؟؟ماهان عصبي با دندوناي بهم فشرده گفت: آنا .. بهت ميگم بشين.داشت خودشو كنترل مي كرد. عصباني بود.با لجاجت گفتم: نمي شينم. كار دارم. مي خوام برم.ماهان چشمهاش و بست. يه نفس عميق كشيد. سرش و يه تكون عصبي داد و دوباره گفت: باشه .. بشين مي رسونمت ...دوباره يه قدم ديگه عقب رفتم و گفتم: نمي خوام. مزاحمت نميشم. خودم ميرم.چشمهاش و باز كرد و تيز نگاهم كرد. يه پوزخند عصبي زد و ابروشو داد بالا: مزاحمم نميشي؟؟؟ نمي شيني؟؟؟با سر گفتم: نه.يهو مثل فنر از جاش پريد. كمربندش و در ماشين و در عرض كسري از ثانيه باز كرد و از ماشين پياده شد. با دو تا قدم بلند ماشين و دور زد و خودش و بهم رسوند.محكم بازومو چسبيد و كشيدم سمت ماشين.سعي كردم بازومو از دستش بيرون بكشم. با لجاجت گفتم: چي كار مي كني ماهان... ميگم كار دارم بايد برم. آيييي ... دستم كنده شد.باز رو هلم داد تو ماشين و در و بست و خودش سريع پياده شد. خواستم پياده شم كه قفل مركزي و زد و پاشو گذاشت رو گاز و ماشين و از جاش كند.با اخم، عصبي برگشتم سمتش.من: ماهان اين كارات يعني چي؟؟؟ كجا داري ميري؟؟؟ نگه دار مي خوام پياده شم ... نگه دار ميگم ...ديدم به روي خودش نمياره و همون جور داره تند ميره.عصبي دستمو گرفتم به فرمون و خواستم كجش كنم كه نگهش داره.سريع فهميد و با دست راستش مچ دستمو سريع چسبيد و با يه فشار محكم كه جيغمو در آورد دستمو از فرمون جدا كرد.عصبي گفت: بهت گفتم مي رسونمت... نگفتم؟؟؟ گفتم سوار شو .. نگفتم ... نگفتم ....نگفتم آخر و داد كشيد. اونقدر بلند كه حس كردم گوشم داره زنگ مي زنه.عصباني شدم. چه حقي داشت سرم داد بزنه؟ چه حقي داشت به زور سوار ماشينم كنه؟ چه حقي داشت الان دستمو انقدر محكم فشار بده كه حس كنم داره مي شكنه؟دستمو كشيدم اما ولش نكرد.آروم گفتم: ولم كن...به روي خودش نياورد.چشمهامو بستم. بيه نفس عميق كشيدم. خواستم آروم شم.دوباره چشمهامو باز كردم و گفتم: ماهان .. دستمو ول كن ...بازم به روي خودش نياورد.آروم بودن فايده نداشت. داشتم منفجر مي شدم.جيغ كشيدم: نمي فهمي ماهان... ولم كن دستم شكست بي شعور ...يه فشاري به مچ دستم داد و دستمو كشيد سمت خودش. كشيده شدم سمتش. نزديكش.با اخم غليظي، عصبي و حرصي شمرده شمرده گفت: من بي شعورم .. من نمي فهمم .. تو كه با شعوري تو كه مي فهمي ... تو كه ادعات ميشه خانم باشعور ... از صبح از خونه بي خبر اومدي بيرون گوشيتم كه جواب نميدي معلومم نيست كجايي . نميگي نگرانت ميشيم؟؟؟ نميگي دلمون شور ميزنه؟؟؟ مي دوني صبح تا حالا چقدر دنبالت گشتم؟؟؟؟ شركتم كه نيومدي.عصبي داد كشيد: دِه آخه ديوانه با من لج كردي مادرمن و خودتو چرا عذاب ميدي مي دوني خاله چه حالي دراه؟ نه زنگي نه خبري؟ يه هفته است كه هر وقت زنگ زده حالت خوب نيست. امروزم كه به كل جوابشو ندادي.كجا بودي؟؟؟ هان ... كجا بودي كه تلفنتم جواب ندادي ... اگه من يادم نميومد كه نوبت دكتر داري الان بايد تو بيمارستانا در حال چرخ زدن و گشتن دنبال جنازه ات بوديم.اونقدر از دستش شاكي بودم كه دوست نداشتم جوابش و بدم. بزار اونقدر حرص بخوره كه بتركه.رومو برگردوندم و خواستم صاف و بي توجه بشينم سر جام كه همچين فشاري به دستم داد كه جيغم رفت هوا.اونقدر دردم گرفته بود كه خون جلوي چشمهامو گرفت.فرياد كشيدم: به تو چه ؟؟؟ به تو چه كه همه اش تو كار من سرمي كشي. گوشيمو جواب ندادم ؟؟ خونه جا مونده بود. شركت نيومدم؟؟ ديروز به منشيت گفتم. مادر من نگران بود؟؟ به تو چه كه نخود هر آش ميشي؟؟؟ خيلي دوست داشتي مرده بودم ميومدي دنبال جنازه ام؟؟ از شرم خلاص ميشدي. ديگه لله ي يه بچه نميشدي.يه فشار محكم ديگه به مچ دستم داد. محكم تر از بقيه. نفسمو بند آورد. خدايي قصد كرده بود دستمو از مچ بشكونه.همچين جيغ كشيدم كه پرده گوش خودمم پاره شد.با جيغ گفتم: يتيم گير آوردي؟؟؟ ولم كن عوضي ...عوضي از دهنم پريد ... واقعا" منظورم عوضي نبود ... اصلا" نمي دونم چرا اينو گفتم. يهو خودش پريد بيرون از دهنم.عوضي گفتنم باعث شد هر دومون خشك بشيم. با ماهان راحت بودم. خيلي ... اما هيچ وقت تا حالا نشده بود كه بهش بد و بيراه بگم. مخصوصا" عوضي ..ماهان رو اين كلمه خيلي حساس بود. هميشه ميگفت عوضي يعني ته همه آدماي كثيف و لجن ... متنفر بود از اين كلمه.خشك شده بودم و منتظر عكس العملش. حتما" منو مي كشت.صورتش از ماتي در اومد. از بهت خارج شد. انگشتاي حلقه شدش دور مچم شل شد. آروم دستمو ول كرد. ول كرد و دستم پرت شد پايين.زير لبي آروم گفت: عوضي ... من... عوضيم ...صورتش تو هم رفت. فكش منقبض شد.يهو فرمون و چرخوند و گوشه خيابون نگه داشت.بدون اينكه بهم نگاه كنه آروم گفت: پياده شو ....از خدا خواسته سريع كيفمو برداشتم و در ماشين و باز كردم و پريدم بيرون. ماهانم پاشو گذاشت رو گاز و با جيغ لاستيكا ماشين پرواز كرد.نمي خواستم به رفتنش نگاه كنم. نمي خواستم به حرفي كه زده بودم فكر كنم. نمي خواستم به عذاب وجدانم توجه كنم.تقصير خودش بود. تقصير خودش بود كه بهش گفتم عوضي. داشت مچمو خورد مي كرد. دردم گرفته بود. خودش اومد. من كه نمي خواستم ببينمش. من كه ازش دوري كردم كه حرفي پيش نياد كه فراموشش كنم.چرا اومدي؟ لعنتي چرا دنبالم اومدي ...براي اولين تاكسي دست تكون دادم و به محض نگه داشتن سوارش شدم و آدرس خونه رو دادم بهش.رسيدم خونه و رفتم تو خونه.تا در و باز كردم خاله پريد جلوم. با نگراني گفت: كجا بودي آنا جان تو كه ما رو نصف عمر كردي عزيزم.شرمنده گفتم: ببخشيد خاله يه جايي كار داشتم.خاله: خوب چرا جواب تلفنتو ندادي؟من: نبرده بودمش. صبح يادم رفت تو خونه جا موند. ببخش خاله جان.خاله يه نفس عميق كشيد و گفت: خوب زودي برو يه زنگ به مامانت بزن مرد از نگراني.سريع پريدم يه ماچ از گونه خاله گرفتم و يه چشم گفتم. رفتم تو اتاقمو به مامان زنگ زدم.اوه اوه توپش پر بود. كلي جيغ كشيد سرم. آخرش بغض كرد جوري كه كلي ناراحت شدم.با كلي قربون صدقه آرومش كردم و ازش خداحافظي كردم.ساعت 5 بود. ياد ماهان افتادم. از لجش ديگه شركتم نرفته بودم. در واقع همه اش هم به خاطر لجم نبود نمي خواستم ببينمش و ...روم نميشد. نمي خواستم كوتاه بيام يا عذر خواهي كنم. اگه من بهش گفتم عوضي شايد يه عكس العمل بوده به فشاري كه به دستم وارد ميشد.واقعا" دستم داشت مي شكست. دور مچم كبود شده بود. رفتم پايين و رفتم پيش خاله نشستم. با هم از هر دري حرف زديم. سعي كردم با شوخي و خنده و شاد كردن خاله خودمو مشغول كنم.با شاد كردن دل مادر به درد آوردن دل پسر و فراموش كنم.جلوي تلويزيون نشسته بودم و داشتم به يه فيلم نگاه مي كرد. ساعت از 8 گذشته بود. خاله داشت با تلفن حرف مي زد.كليد تو قفل در چرخيد و در باز شد. سرمو برگردوندم سمت در ببينم كيه.ماهان بود. خشك. اخم كرده. اومد تو. سرش پايين بود. بهم كه نزديك شد زير لبي يه سلامي كرد. منم به همون آرومي جوابشو دادم.خدا رو شكر پس قهر نبود. رفت بالا.يكم بعد برگشت رفت تو آشپزخونه. تموم مدت زير چشمي نگاش مي كردم.براي خودش يه ليوان آب ريخت اومد نشست رو مبل كناريم.يكم آب خورد. خم شد و آرنج دستهاشو گذاشت رو زانوش. انگشتهاش دور ليوان پيچيده بود. چشمم به تلويزيون بود اما همه حواسم به ماهان بود.سر يه زير صداش بلند شد.ماهان: من معذرت مي خوام.چشم دوخته به صفحه تلويزيون چشمهام گرد شد. چي؟؟؟ ... چي ميشنيدم؟؟؟ ماهان چي گفت؟ معذرت مي خواد؟ماهان: بابت امروز .. ببخشيد ...حس مي كردم كه چقدر به خودش فشار مياره تا كلمات و بيان كنه.متعجب با بهت سرمو چرخوندم سمتش.از بين لبهام بيرون پريد: چي؟؟سرشو بلند كرد و با غم نگام كرد.ماهان: بابت امروز متاسفم. نمي دونم چرا اون رفتار و كردم اما واقعا" داشتم ديوونه ميشدم. اينكه يه خط در ميون خاله و مامان زنگ بزنن به منو سراغ تو رو بگيرن و خودمم مدام زنگ بزنم به گوشيت و جواب نگيرم.كلافه دستي به موهاش كشيد و با پوفي كفت: از فكر اينكه نكنه بلايي سرت اومده باشه داشتم ديوونه مي شدم. بدتر اينكه همه سراغتو از من مي گرفتن. همه انتظار داشتن من بدونم كجايي. در حالي كه بي خبرتر از همه من بودم.تو حتي جلسه رو هم فراموش كردي.آهم در اومد. راست مي گفت. براي همين عصباني بود. براي همين قاطي كرده بود. جلسه مهمي كه داشتيم. با سهامداراي شهرك. ديروزم منشي ياد آوري كرد و قار شده بود حتما" خودمو برسونم اما كارم تو مطب طول كشيد و من به كل همه چيز و فراموش كردم.اما ماهان چي؟ اون كه جلوي مطب با من بود يعني اونم نرفت؟ پس جلسه ؟؟؟سريع پرسيدم: جلسه ....برگشت و غمگين نگام كرد.ماهان: تو كه نبودي. منم كه مثل ديوونه ها بودم و دنبال تو ... جلسه افتاد عقب.يه نفس عميق كشيدم و شرمنده نگاش كردم. اما خيره تر از اون بودم كه بخوام عذرخواهي كنم.ماهانم منتظرش نبود.سرش و انداخت پايين و انگشتش و كشيد به لبه ليوان و آروم گفت: يه هفته است كه ازم دوري مي كني. اصلا" منو نمي بيني. ازم دور شدي. مي تونم دليل رفتاراتو بدونم؟سرش و بلند كرد و منتظر نگام كرد.شونه اي بالا انداختم و كنترل و برداشتم و بي تفاوت كانال و عوض كردم. اصلا" حواسم نبود كه 2 ساعته دارم فيلمه رو نگاه مي كنم. در حال حاضر فقط مي خواستم دستهام يه كاري انجام بدن تا مجبور نباشم براي جواب به ماهان نگاه كنم كه بفهمه دارم دروغ مي گم.خونسرد گفت: خوب دليل خاصي نداره. پيش نيومده. يا من كار داشتم يا تو. برا همينم كمتر همديگه رو ديديم.ماهان: بيرون كار داريم تو خونه كه هر دو هستيم هم نمي بينمت. وقتي من خونه ام تو تو اتاقتي. من كه مي رم تو اتاقم تو مياي بيرون.فكر نمي كردم انقدر دقيق حواسش بوده باشه. دستم دور كنترل سفت شد.آروم گفتم: نه .. اتفاقي بوده. عمدي تو كار نبوده.ماهان خودش و كشيد جلوتر روي مبل و گفت: يعني تو با من مشكلي نداري.بي تفاوت نگاش كردم و خونسرد گفت: نه چه مشكلي؟ماهان يه ابروش و داد بالا و گفت: پس اگه مشكلي نداري من مي تونم دينمو بهت ادا كنم؟؟؟؟ابروهام رفت تو هم. متمركز شدم تا يادم بياد منظورش از دين چيه؟من: دين؟ كدوم دين؟ماهان: يادت رفته؟ بهت قول دادم 4 تا مهموني ببرمت. يكيشو بيشتر نرفتيم.من: آهان ...يهو خوشحال شدم. تو اين يه هفته بس كه بين خونه و شركت و دانشگاه رفت و اومدم داشتم مي مردم. دلم لك زده بود براي يه مهموني خوب.خوشحال گفتم: كيه؟ماهان يه لبخند محو زد و گفت: امشب. تا دو ساعت ديگه آماده باش بريم.خوشحال اومدم از جام بلند شم برم حاضر بشم. نيم خيز شدم. اما يادم اومد كه نمي خوام با ماهان تو يه جاي غريبه تنها باشم. وقتي قراه برم مهموني دوستاي ماهان مجبورم همش بچسبم بهش و اينو نمي خواستم.ذوقم كور شد. نشستم سر جامو و دوباره كنترل و گرفتم و گفتم: من نميام.ماهان با حرص پوزخندي زد و گفت: نترس ... تنها نيستي .... پريسا و كيا و كيانا و آرشامم ميان ...متعجب و خوشحال برگشتم سمتش.از جاش بلند شد و دستهاش و تو جيبش فرو كرد و ناراحت گفت: اگه مي خواي بياي تا 2 ساعت ديگه حاضر باش.اين و گفت و رفت سمت پله ها.از كجا فهميده بود كه من به خاطر تنها نبودن با اون نمي خواستم برم؟؟؟ ديگه كار به جايي رسيدهب ود كه از حركاتمم حرفمو مي فهميد.از جام بلند شدم و رفتم بالا تو اتاقم تا حاضر بشم.يه شلوار مشكي جين پوشيدم و يه تاپ آستين افتاده كوتاه كه پشتش از قيه تا كمر يه تور خوشكل داشت و زيرش يه پارچه كرم بود. رنگ پوست بدن.موهامو طبق معمول صاف كردم و انداختم دورم و يه كفش پاشنه دار مشكي پام كردم. آرايشم كردم. يكم پشت چشمم و يه سايه تيره نصفه زدم.خيلي خوب شده بودم خودم خيلي خوشم اومده بود. آخرين چيزم رژ قمز جيغم بود.حاضر و آماده از تو اتاق اومدم بيرون و رفتم پايين. ماهان هم حاضربود. يه شلوار جين آبي تيره و يه بلوز مردونه چارخونه آبي مشكي پوشيده بود. آستيناشم تا كرده بود بالا. هوا يكم گرم شده بود.مثل هميشه خوشتيپ بود. دلم باز يه جوري شد.دوتايي رفتيم سوار آسانسور شديم. كيا اينا زودتر رفته بودن دنبال پريسا به خاطر همين من نمي تونستم يه جوري خودمو بند كنم بهشون و با اونا بيام.سوار ماشين ماان شديم و راه افتاديم. تا ماشين حركت كرد ماهان دكمه پخش و زد. صداي منصور تو ماشين پيچيد.تمام آرزوي من نقش بر آبههر روز سرنوشت من رنج و عذابهآغوش تو براي من هميشه كم يابهدعاي قلب عاشقم چرا بي جوابهتنها وقتي كه شب تورو كنار من مياره تو خوابهعشق نميخوابه ، تورو خواستن نميخوابهآرزوي من و تو به هم رسيدن ، نميميره ، نميخوابهبي تو خورشيد نمي تابهيه عمره كه دلم برات عاشق و بي تابهبي تو همه دنيا برام مثل سرابهدرياي عشق تو كجاست ؟بي تو دل مردابهقرارمون تو روياها كنار مهتابهتنها وقتي كه شب تورو كنار من مياره تو خوابهآي گل لاله ، تورو داشتن يه خيالهتوي فكرم شب و روز صد تا سوالهآرزوهاي محاله ، دل ساده خوش خيالهعشق نميخوابه ، تورو خواستن نميخوابهآرزوي من و تو به هم رسيدن ، نميميره ، نميخوابهبي تو خورشيد نمي تابهآي گل لاله ي بهارمسر به كدوم صحرا بزارماگه خودخواهي نباشهتورو ميخوام در كنارمكه تو هستي نازنين روزگارمبي تو من تنها ترينم بيقرارمعشق نميخوابه بي تو خورشيد نمي تابهروحم تو آهنگ بود. با همه وجودم بهش گوش مي دادم. سرمو برگردوندم و يه نگاه به ماهان كردم. زير لب آهنگ و مي خوند. چشمش به جاده و همه حواسش به آهنگ بود. دستش و از آرنج تكيه داده بود به لبه پنجره ماشين و به صورت 90 درجه دستش و گذاشته بود رو چونه اش و انگشتاش و مي كشيد به لبش.سرمو برگردوندم و از پنجره به بيرون نگاه كردم. دلم مي گرفت. شعر و آهنگ قشنگي بود اما باعث ميشد بغض كنم.تا آخر مسير چشمهامو بستم و بي حرف رفتيم. آهنگم مدام تكرار مي شد.وقتي ماشين ايستاد چشمهامو باز كردم. يه خونه ويلايي بزرگ بود با يه حياط باغ مانند. جلوي ساختمون كلي ماشين پارك بود و صداي آهنگ از تو خونه ميومد.يه اخمي كردم. برگشتم سمت ماهان و گفتم: ماهان اينجا كجاست؟؟؟ماهان برگشت و يكم نگام كرد و با يه لبخند كمرنگ چشمهاشو رو هم گذاشت و باز كرد و گفت: نگران نباش مطمئنه. همه بچه ها دكتر و مهندسن.خيالم راحت شد. يه نفس راحت كشيدم و بي اختيار يه لبخند زدم و پياده شدم.با هم وارد سالن شديم. چه خبر بود چقدر آدم بودن دختر و پسر همه شيك و تر و تميز. از قيافه ها پيدا بود همه درست و حسابين و از اين بچه جقله هاي جلف مو تيز تيزي نيستن.از دور پريسا اينا رو ديدم و با لبخند رفتم سمتشون و با همه سلام و عليك كردم. پريسا بردم تو يه اتاقي و لباسامو در آوردم. برگشتيم پيش بچه ها.رو به كيانا گفتم: كيانا آرش و چي كار كردي؟؟؟كيانا يه ابرويي بالا انداخت و گفت: پيش مادر بزرگ گراميه. امشبه رو سر خر نمي خوام. مي خوام برم قرش بدم. تو كمرم خشكيده.اينو گفت و با لبخند دست آرشام و گرفت و رفتن وسط و با آهنگ شادي كه پخش مي شد شروع كردن به تكون دادن خودشون.با پريسا داشتيم بهشون مي خنديديم. ماهان و كيا رفته بودن با دوستاشون سلام عليك كنن.داشتيم به كيانا و آرشام نگاه مي كرديم كه پريسا زد تو پهلوم. نگاش كردم.بهم اشاره كرد و گفت: اين احسان نيست؟ دوست حامد؟؟؟برگشتم و به مسيري كه گفت نگاه كردم. راست مي گفت. احسان بود دوست حامد اما تنها نبود. با تعجب به پسراي دورو برش نگاه كردم. غير احسان حميد و علي و رضا و هومن و چند تا ديگه از دوستاي حامدم بودن.اينا اينجا چي كار مي كردن؟؟؟داشتم خيره خيره نگاشون مي كردم كه هومن چشمش به من افتاد. يه اخم ريز همراه با يه لبخند آشنا زد و سرشو به نشونه سلام تكون داد.منم يه لبخندي زدم و جواب سلامش و همون جوري دادم. بعد هومن بقيه اشونم يكي يكي متوجه من و پريسا شدن و برامون كله تكون دادن.هومن و احسان اومدن سمتمون. من خيلي از دوستاي حامد و مي شناختم. حامد خيلي اجتمايي بود و دوستاي زيادي داشت و 5 سال مدت زيادي بود. به خاطر همينم تقريبا" همه دوستاش و حتي چند تا از فاميلهاشم منو مي شناختن. دوستاش بچه هاي خوبي بودن جاي برادري.رسيدن بهمون و با لبخند سلام كردن و باهامون دست دادن. البته باهامون كه نه با پريسا دست دادن. چون حامد خوشش نميومد من با دوستاش دست بدم منم كم كم هر بار كه مي ديدمشون به روي خودم نمياوردم و دستمو مشغول مي كردم. اين شد كه كم كم همه فهميدن من بهشون دست بده نيستم.الانم نه به خاطر حامد كه كلا" دوست نداشتم بهشون دست بدم. با اينكه بچه هاي خوبي بودن اما خوب ....هومن: سلام سلام خانماي خوب حال شما. مشتاق ديدار. خيلي وقته ازتون خبري نيست از وقتي ...هومن ساكت شد و هر سه به من نگاه كردن.بي تفاوت لبخند زدم و گفتم: از وقتي من و حامد بهم زديم. خوبيد شماها؟ چي كار مي كنيد؟احسان با لبخند گفت: ايول آنا هميشه مثل يه مرد بودي.خنده ام گرفت. بين دوستاش هر وقت از من حرف مي زدن ميگفتن آنا مررررررده. همچينم غليظ مي گفتن كه من خودم ريسه مي رفتم.چون من پا به پاي حامد همه جا مي رفتم و همه كار مي كردم و مثل دوست دختراي اينا سوسول بازي در نمي اوردم و هي غمزه مسخره نميومدم اين حرف و مي زدن. حتي يه بار رفتيم كوه و تنها دختري كه تا آخرش رفت من بودم. همه اشون همون اول راه هي نق زدن و وسط راه موندگار شده بودن.احسان يه نگاهي به من كرد و گفت: واي آنا چقدر عوض شدي. يه لحظه نشناختمت چقدر ....هومن: خوشگل شدي ...يه ابرومو دادم بالا و گفتم: چرا راحت نميگي لاغر شدي؟؟؟جفتشون نيششون باز شد.هومن زد رو شونه احسان و گفت: نگفتم آنا عوض نميشه.خنديدم و گفتم: خنگولا فكر كردين حالا ديگه تحويلتون نمي گيرم؟؟؟؟چهار تايي زديم زير خنده.هومن رو به پريسا گفت: پريسا خانم شما هم خيلي خوشگل بودين و هستين و ....پريدم وسط حرفش و گفتم: اويييييييييي هومن مواظب باش پريسا نامزد داره.هومن وا رفت. طفلي چند ساله دنبال پريساست اما پريسا اوكي نمي داد. با اينكه هومن پسر خوبي بود اما پريسا مي گفت فقط يه دوسته و به عنوان يه مرد به دلش نميشينه.اين دل نشستنم شده معضلي برامونا.يكم با پسرا حرف زديم و بعد اونا رفتن. كيا اومد و دست پريسا رو گرفت و رفتن برقصن. ماهان اومد كنارم ايستاد. به دستش نگاه كردم. يه سيگار تو دستش بود. ابروهام رفت بالا. به به چشمم روشن آقا ماهانم كه بله. دست دراز كردم و سيگار و از دستش گرفتم.ماهان برگشت با تعجب نگام كرد.شونه امو انداختم بالا و گفتم: چيه؟ يادت رفته؟ خودت قول دادي تو مهموني مي تونم سيگار بكشم.يه پوفي كرد و از تو جيبش بسته سيگار و در آورد و خواست يه دونه ديگه روشن كنه كه كل بسته و فندك و ازش گرفتم و گفتم: اين ماله من برو برا خودت يكي ديگه پيدا كن.با تعجب گفت: آنا چي ميگي مي خواي يه بسته كامل و بكشي؟بدجنس خنديدم و گفتم: شايدم نكشيدم اما از اينا به تو هيچي نمي رسه.نمي دونم چرا دوباره رگ شيطنتم گل كرده بود. راستش كل كل و بد اخلاقي و دوري كردن از ماهان خيلي برام سخت بود. داشت خسته ام مي كرد. دوست داشتم دوباره همون ماهان و آنا باشيم. حتي اگه چيزي بينمون نباشه دوست كه مي تونستيم بمونيم.ماهانم خنديد. اومد يه چيزي بهم بگه كه يكي صداش كرد.ماهان: شانس آوردي وگرنه مي دونستم چي بهت بگم.ابرومو انداختم بالا و با خنده گفتم: من همين جام كارت تموم شد بيا بگو.و خنديدم. اونم خنديد و رفت. پكهاي محكم به سيگار مي زدم و خوشحال از انرژي كه از تغيير حال خودمو ماهان گرفته بودم به جمع شادي كه وسط مي رقصيدن نگاه كردم.با آهنگ ريز ريز خودمو تكون مي دادم.-: مي خواي برقصي؟تو جام ثابت شدم. يه اخم ريزي كردم. اين صدا رو هيچ وقت فراموش نمي كردم. برگشتم و به صاحب صدا نگاه كردم.خودش بود. همون جوري مثل قبل. كوچكترين تغييري نكرده بود. هنوزم خوشحال و پر انرژي بود. انگار تو زندگيش هيچ وقت غم نداشته و نداره.دقيق نگاش كردم. تو خودم دنبال حسي كه بهش داشتم گشتم. ديگه نبود. هيچي از اون همه محبت و علاقه نمونده بود. عشقم به ماهان كوچكترين ذره اي از محبت حامد و تو دلم نذاشته بود. همه اش رفته بود.خونسرد لبخندي زدم و گفتم: سلام. چه طوري حامد.ابروهاش پريد بالا. فكر نمي كرد انقدر ريلكس باهاش برخورد كنم.حامد: مي بينم كه حالت خيلي خوبه.چشمهامو گرد كردم و خودمو متعجب نشون دادم و گفتم: بايد بد باشه؟؟؟؟سرشو انداخت پايين و گفت: نه خوشحالم كه حالت خوبه.يه نگاه به دور و بر كردم و گفتم: ببينم نامزدتو نياوردي؟يه نگاهي به دور و بر كرد و گفت: چرا همين دورو اطرافه.ابروهامو انداختم بالا. حامد نمي دونست نامزدش كجاست؟؟؟ اين از حامد بعيد بود. يادم نميومد هيچ وقت تو مهمونيا و جمع دوستاش منو تنها گذاشته باشه.حامد بهم نگاه كرد. دستش و گذاشت تو جيبش و گفت: خوشحالم كه زندگيت خوب پيش ميره و ازش راضي.تو جمعيت چشمم افتاد به ماهان. بي اختيار لبخند زدم.من: آره خيلي خوبه. راضي راضيم. اميدوارم تو هم با نامزدت خوشبخت بشي.سرشو انداخت پايين و تكونش داد. زير لبي يه مزاحمت نميشمي گفت و برگشت كه بره.يه چيزي اومد تو ذهنم. سريع صداش كردم.من: حامد ...برگشت سمتم و سوالي نگام كرد.لبمو تر كردم و يه نفس عميق كشيدم. بايد مي فهميدم. بايد مي پرسيدم. مدتها بود كه اين سوال تو ذهنم رژه مي رفت. هر جوري فكر كرده بودم به نتيجه نرسيدم.سرم و انداختم پايين و بريده بريده پرسيدم: حامد ... مي خواستم بپرسم ... يعني مي خواستم بدونم كه ..سرمو بلند كردم و صاف تو چشمهاش خيره شدم و اين بار محكم پرسيدم: چي شد كه 5 سال رابطه هيچي شد؟ از كي منو كنار گذاشتي؟ چي تو من اونقدر بد بود كه نتونستي تحمل كني و پشت پا زدي به 5 سال زندگي و دوستي؟حامد خيره به چشمهام يه قدم به سمتم برداشت. با صدايي كه به زور تو اون سر و صدا ميشنيدم گفت: هيچ وقت كنار نذاشتمت. هيچ وقت چيز بدي نداشتي هيچي.با اخم يه ابرومو دادم بالا. اين حرفش ديگه خيلي چرت بود.من: پس چرا تمومش كردي؟؟؟حامد: تو تمومش كردي. يادت رفته؟كلافه با اخم گفتم: تو هم راضي بودي به تموم شدنش. چي راضيت كرده بود. چي باعث شد كه نخواي جلوم و بگيري و بزاري برم؟؟يه قدم ديگه به سمتم برداشت و با يه حال عجيبي گفت: تو برام زياد بودي. با من حروم ميشدي. تو عالي بودي لااقل براي من اما من براي تو نه.حرفش مزخرف بود. تو اون زمان فكر نمي كردم مردي بهتر از حامد وجودم داشته باشه.پوزخندي زدم و گفتم: از كجا به اين نتيجه رسيدي؟؟؟حامد: از اونجايي كه من برات هيچ وقت يه مرد نبودم. هيچ وقت تكيه گاهت نبودم. هيچ وقت اونقدري بهم اعتماد نكردي كه بدوني مي تونم يه كار و تنهايي درست و كامل انجام بدم. هميشه خودت بودي. تنها.... تكيه ات به خودت بود. هيچ وقت به من احتياج نداشتي. بود و نبود من تو زندگيت فرقي نداشت.با اخم اومدم بگم كه خيلي هم فرق داشت كه با دست جلوي حرف زدنمو گرفت.حامد: نه نگو .. نگو كه بهم احتياج داشتي چون نداشتي. يادته سر يه پروژه كه توش مونده بودي بهت گفتم برات درستش مي كنم و تو فقط خنديدي؟؟؟ آخرشم خودت تنهايي درستش كردي. از كلي آدم پرسيدي و خودت تمومش كردي.ازت پرسيدم چرا نذاشتي من كمكت كنم؟ بهم اعتماد نداري كه بتونم كاملش كنم؟فقط خنديدي و گفتي نه... اون نه ات برام خيلي معنيها داشت... خيلي ...تو هيچ وقت بهم اون جور كه بايد اعتماد نداشتي. هيچ وقت مشكلات و درداتو بهم نمي گفتي. هيچ وقت نذاشتي كه كنارت باشم. اون كه هميشه بود تو بودي. تو تكيه گاه منم بودي. اما من ....من برات مرد نبودم. من بهت حس يه حاميو داشتم و هيچ وقت حامي تو نبودم. من مرد زندگيت نبودم. تو انقدر مستقل بودي كه من تو زندگيت جايگاهي نداشتم. هيچ وقت حس نكردم كه اگه نباشم اتفاقي برات مي افته. هيچ وقت حس نكردم كه بهم نياز داري.براي همينم گير مي دادم بهت. با دوستام دست نده. با كسي نرقص. تو جمع از كنارم تكون نخور. فلان جور باش. فلان كار و بكن.و وقتي همه رو انجام مي دادي از خودم بدم ميومد. از اينكه بي خودي مجبورت مي كردم كه اوني باشي كه نيستي از خودم بيزارميشدم. اما تنها راهي بود كه بتونم حس كنم يه مردم برات. كه به چشم يه مرد بهم نگاه مي كني. تو بهم وابسته نبودي آنا .. نبودي ...اما وقتي ديدم نميشه و بودنمون فقط باعث اذيت شدنت ميشه كشيدم كنار. بهتر بود 5 سال دوستي يه خاطره خوب ميشد تا اينكه بعد چند سال زندگي مشترك بخوايم با خاطرات بد از هم جدا شيم.يه لبخند تلخ به مني كه با دهن باز داشتم بهش نگاه مي كردم زد و آروم آروم رفت عقب. سرشو انداخت پايين و روشو برگردوند و رفت.من موندم و حرفايي كه تو گوشم مي پيچيد. ادمها برام محو شدن. صدا ها برام كم شدن.حامد ولم كرد چون بهش وابسته نبودم. ماهان و دارم از دست مي دم چون زيادي محتاج و وابسته اشم.بغض كردم. عصبي خنديدم. به خودم به زندگيم و به مردهايي كه تو قلبم راه پيدا كرده بودن فكر كردم. چه زندگي و شانس مزخرفي داشتم من.عصبي سيگار روشن كردم و محكم بهش پك زدم. سيگارم كه تموم شد با تهش سيگار بعدي و روشن كردم. عصبي پك مي زدم و دود غليظش و مي فرستادم تو ريه هامو بعدم فوت مي كردم تو هوا.ازشون بدم ميومد. از مردا بدم ميومد چرا اونقدر شعور نداشتن كه بفهمن ماها هم آدميم. دخترا هم ادمن و دوست دارن خودشون براي زندگيشون تصميم بگيرن. حامد مي تونست همون موقع اينا رو بهم بگه. بگه چه حسي داره. شايد اون موقع مي تونستم كاري كنم كه رابطه امون خراب نشه.اون موقع فكر مي كردم اگه هميشه محكم باشم اگه هميشه براش تكيه گاه باشم شايد بهتر و بيشتر ببينتم. شايد بيشتر دوستم داشته باشه. نمي خواستم هيچ وقت باري رو شونه هاش باشم براي همينم همه كارهامو خودم انجام مي دادم تا اذيتش نكنم. تا نگراني كارهاي منو نداشته باشه. هر وقت ناراحت بود و بهم احتياج داشت خودمو بهش مي رسوندم تا بدونه هيچ وقت و در هيچ شرايطي تنها نيست و من هميشه كنارشم. هر جوري كه باشه.با نوك انگشت اشكي كه از گوشه چشمم داشت به بيرون راه باز مي كرد و گرفتم.يه دستي جلوم سبز شد. يه نگاه به دست كردم و بعد سرمو بلند كردم و به صاحب دست نگاه كردم. احسان بود. با لبخند بهم گفت: آنا نمي رقصي؟؟؟تو يه لحظه از جام بلند شدم. هيچ وقت با دوستاي حامد نمي رقصيدم چون هم خودم خوشم نميومد كه با پسرا زياد برقصم و هم حامد دوست نداشت. اما الان ... الان زده بودم به سيم آخر ... نمي خواستم مراعات هيچ كس و بكنم. نمي خواستم خوب باشم.. خانم باشم .. مي خواستم بد باشم .. بهم خوش بگذره .. هميشه سعي كردم با اصول جلو برم ... ببين آخر اين اصولام به كجا كشيد ...حامد كه از دستم رفت. ماهانم كه تكليفش با خودش روشن نيست.بلند شدم و رقصيدم. آهنگها مدام عوض ميشد و من از وسط تكون نمي خوردم. سيگار از بين انگشتهام نمي افتاد.رقصيدم ... با احسان .. هومن .. رضا .. حميد ... و همه دوستاي حامد .. كاري كه هيچ وقت نكرده بودم ... نگاه حامد و رو خودم حس مي كردم. يه نگاه ناراحت و شماتت گر....گور باباي حامد... اون كه رفت .. ولم كرد. بدون اينكه بدونه ممكنه من چه ضربه اي بخورم. رفت و تا مدتها منو با اين حس بد كه براش كافي نبودم و حتما" يه عيب و ايرادي داشتم كه ولم كرد تنهام گذاشت.رقصيم و چرخيدم و سيگار كشيدم. تو حال خودم نبودم. از همه چيز بريده بودم. مي خواستم يه امشبه رو به چيزي فكر نكنم.داشتم سيگار 14 يا 15 هومو روشن مي كردم كه دستم كشيده شد. برگشتم. حامد بود كه با اخم نگام مي كرد.آروم گفت: داري چي كار مي كني آنا؟؟؟اخم كردم و گفتم: به تو چه؟ مگه فضولي؟دستمو از بين دستاش كشيدم و رفتم كه دوباره سيگارمو روشن كنم كه اين بار بازوم كشيده شد و خودمم به سمت بيرون ساختمون كشيده شدم.با حرص گفتم: حامد ولم كن. چي كارم داري؟؟؟؟از ساختمون بيرون اومديم و رو تراس ورودي ساختمون ايستاديم. با يه فشار و يه هل دستم ول شد و من چند قدم به جلو پرت شدم. برگشتم تا 2 تا فحش به حامد فضول بدم.اما جاي حامد، ماهان و جلوي خودم ديدم.اخم غليظي داشت و صورتش قرمز بود. با دندوناي بهم فشرده گفت: من ماهانم .. ماهان .. نه حامد ..منم اخم كردم: چته تو؟ دستم شكست.ماهان منفجر شد.ماهان: من چمه؟ من چمه؟ تو چته انا؟؟؟ هيچ معلومه داري چي كار مي كني؟؟ يه نگاه به خودت كردي؟ داري خودتو تو دود سيگار خفه مي كني. هي هيچي نگفتم و گفتم آنا خودش ميدونه. اما الان شك دارم كه تو چيزي حاليت باشه. تو همون آنايي كه با منم به زور مي رقصه؟؟؟ مي دوني امشب با چند تا پسر رقصيدي؟ با چند نفر خنديدي و قر دادي؟؟؟ حواست هست؟؟؟؟خونسرد گفتم: اره هست. كه چي ؟؟؟ماهان تركيد: كه چي؟؟ تو مي فهمي چي ميگي؟ نياوردمت اينجا كه اين كارها رو بكني. اگه مي خواي همين جوري باشي جمع كن برگرديم خونه كه لياقت نداري. من نمي زارم اين جوري ول بشي اينجا.ديگه خونم به جوش اومد. از حرص و عصبانيت مي لرزيدم.داد كشيدم: من لياقت ندارم؟ من؟ تو كي هستي كه بهم بگي چي كار كنم چي كار نكنم. تو كي باشي كه برام تعيين تكليف كني؟ماهان هم عصبي داد زد: من مسئولتم. تو با من اومدي.من: نيستي ... تو هيچي نيستي.. نه مسئولم نه همراهم نه هيچي ديگه ي من نيستي. تو با من هيچ صنمي نداري. اينو بدون و بي خودي براي خودت توهم مسئوليت نزن.اومدم از كنارش رد شم و برم تو كه بازومو گرفت و پرتم كرد عقب و گفت: كجا ...عصبي گفتم: ميرم تو كه به ادامه خوشگذرونيم بپردازم. بي سر خر و مزاحم.ماهان: عمرا" بزارم قدم از قدم برداري. ميريم تو اما با هم. تو هم از كنارم جم نمي خوري. نبايد يه لحظه ازم دور بشي. خواستي برقصي باشه. مي رقصي اما با من يا كيا يا آرشام. حق نداري با هيچ غربيه اي برقصي.كارد مي زدي خونم در نميومد. امشب به قدر كفايت بهم فشار اومده بود. حرفهاي حامد و توجيه هاتش هنوز مثل آوار رو سرم بود و حالا ماهان اومد بود و برام آقا بالا سر بازي در مياورد. شايد در حالت عادي و روزاي ديگه خيلي خوشحال ميشدم از اين همه توجهش و اينكه ازم مي خواست كنارش بمونم اما الان نه ... الان عصباني بودم. كفري بودم. از همه مردهايي كه بي توجه به زن و دختر مي خوان براش تعيين تكليف كنن و زور بگن. حتي اگر حرفشون درست باشه نبايد با زور تحميلش كنن با ملايمتم ميشه گفت.تركيدم. منفجر شدم. شدم يه كوه آتشفشان و فوران كردم.من: نمي خوام. ميرم تو.. ميرم و با هر كسي كه دلم بخواد مي رقصم. هر غلطي كه عشقم كشيد مي كنم.به تو چه؟ به تو چه ربطي داره؟ اداي بزرگتر و برام در مياري كه چي؟من خودم شعور دارم. از تو هم بيشتر مي فهمم. تو چه حقي داري كه بخواي نصيحتم كني؟ هان؟؟ تويي كه هيچ كس و هيچ چيز برات مهم نيست. تويي كه 100 تا دوست دختر رنگارنگ داري كه روزي 100 بار عوضشون مي كني. تويي كه براي هيچ كس ارزش قائل نيستي.الان اومدي ادعاي مسئوليتت ميشه؟ اون روز كه دم شيريني فروشي ولم كردي و با دوست جونت رفتي عشق و حال جوري كه ساعت و زمان از دستت در رفت نمي دونستي مسئوليت چي هست اصلا". حالا برا من شاخ شدي؟ رگ غيرتت زده بالا؟چرا؟؟ چرا؟؟؟تو كي من هستي كه بهم دستور بدي؟ هان كي؟بابامي؟ داداشمي؟ دوست پسرمي؟ شوهرمي؟ كي؟ تو هيچكي نيستي. هيچكي ...يه پسر خاله من درآوردي كه خيلي تو كارهام سرك ميكشه كه حس بزرگي كنه. چرا دست از سرم بر نمي داري؟ چرا نمي زاري به حال خودم باشم؟ چرا هر وقت محبتت و حس مسئوليتت قلنبه ميشه مياي سراغم؟ تو حالتهاي عادي اصلا" حواست هست كه شايد من چيزي بخوام؟ شايد يه مشكلي داشته باشم؟تا با يكي دوست ميشم و يكي بهم نگاه ميكنه غيرتي ميشي. كه چي بشه؟ هان؟ چي بشه؟ببين آقاي ماهان مفتون. من ميرم تو و هر غلطي كه بخوام مي كنم. اصلا" مي خوام با همه پسراي مهموني برقصم. مي خوام خودمو با سيگار خفه كنم. مي خوام تا خر خره مشروب بخورم و از هر كي خوشم اومد با هاش باش ....ديگه نتونستم ادامه بدم. وسط داد و هوارم. وسط خط و نشونام. وسط حرفهاي با ربط و بي ربط و بي معني كه از سر عصبانيت مي زدم يه دست يه دستي كه از رو عصبانيت و خشم بالا رفته بود با همه وجود رو گونه ام نشست.ماهان همچين خوابوند تو گوشم كه سرم با شتاب چرخيد سمت چپ. باورم نميشد. باورم نميشد كه اين ماهان باشه كه زده زير گوشم.يادم نمياد حتي تو بازيهاي بچگيمون وقتي جز مي زدم وقتي ماهان به حد مرگ عصباني ميشدم هيچ وقت نزده بودم. هيچ وقت.ناباور و مبهوت دستمو گذاشتم رو گونه امو صورتمو برگردوندم. بغض بدي تو گلوم گير كرده بود. چشمهام اشكي بود اما نمي خواستم گريه كنم.به ماهان خيره شدم. به ماهاني كه خودشم بهت زده بود و با چشمهاي گرد خيره شده بود به دستش. به دستي كه خوابونده بود رو صورتم.دستش و مشت كرد. اخم كرد. ناراحت و نگران و عصباني تو چشمهام نگاه كرد. با صداي پشيموني گفت: آنا من ...دستهاش و باز كرد و اومد طرفم. مي خواست بغلم كنه. مي خواستم بغلم كنه و مثل هميشه با يه ببخشيد مشكل و حل كنه اما اين ديگه يه مشكل نبود. ماهان منو زده بود. كاري كه هيچ وقت تو زندگيش انجام نداده بود. هيچ وقت از ماهان انتظار اين كار و نداشتم.با بغض يه قدم عقب برداشتم. اخم كردم. سرمو به چپ و راست تكون دادم و با عصبانيت با دندوناي بهم فشرده گفتم: ازت بدم مياد ... ازت بدم مياد ماهان مفتون. ازت بدم مياد كه نمي توني حرفهاتو با زبون بگي. از سكوتت بدم مياد. از اين زور بازو نشون دادنت بدم مياد .... از اين اداهاي مسخره ات حالم بهم مي خوره ....اين و گفتم و از كنارش دوييدم تو سالن و وسط جمعيت چشم گردوندم اما پريسا رو پيدا نكردم. كيانا رو ديدم. رفتم سمتش.كيانا تا چشمش بهم افتاد رنگش پريد. اومد جلو و با نگراني گفت: آنا چي شده؟ حالت خوبه؟؟؟با بغض و چشمهاي اشكي گفتم: كيانا ميشه منو ببري خونه؟ خواهش مي كنم.اشكام اومدن پايين. كيانا بغلم كرد و آروم نوازشم كرد و گفت: چرا نميشه عزيزم الان ميريم گريه نكن گلم.يه اشاره اي به آرشام كرد و منو برد سمت اتاق لباسها. لباسهامون و پوشيديم و رفتيم تو سالن. پريسا نگران به سمتم اومد و گفت:آنا؟؟؟ اتفاقي افتاده؟سرتكون دادم و ناراحت گفتم: پريسا بعدا" بعدا" بهت مي گم الان نمي تونم. مي خوام برم.پريسا مي شناختم براي همينم ديگه پا پيچم نشد. يه چيزي به كيانا گفت كه اونم با سر تاييد كرد و اومديم بيرون. سوار ماشين كيا كه الان آرشام پشتش نشسته بود شديم. آرشام راه افتاد. تو كل مسير هيچ كدومشون حرف نزدن. يه آهنگ ملايمي هم گذاشته بودن و اجازه داده بودن تو حال خودم باشم.منم چشمم و بستم و سعي كردم خودمو آروم كنم.شايد سيلي ماهان اونقدري كه سكوتش درد داشت دردناك نبود. چرا نمي تونست به جاي اين عكس العملهاي مسخره حرف بزنه.لال از دنيا نري ماهان دِه حرف بزن لعنتي حرف بزن ....بغض داشتم اما نمي خواستم گريه كنم. بسه هر چي گريه كردم.اتفاقات امشب بيشتر از حد توانم بودن. فقط مي خواستم برم خونه و بخوابم.به خونه رسيديم و پياده شديم. من تو طبقه خودم از كيانا و آرشام تشكر و خداحافظي كردم و رفتم خونه. خاله اينا خوابيده بودن.بي سر و صدا رفتم بالا و رفتم تو اتاقم. عصباني بودم تا ناراحت عصباني از اينكه بعد همه اين اتفاقها بعد همه اين فشارها بعد خوردن اون سيلي از ماهان بازم قفل زبونش باز نشد و حرفهاشو نگفت. من خودمو خالي كردم اما اون هيچي نگفت.چقدر از اين يه اخلاقش بدم ميومد. هميشه هم با همين اخلاق مزخرفش منو حرص مي داد.بچه تر كه بوديم مي دونست من فضولم سر تعريف كردن يه موضوعي كه منو تا حد انفجار برده بود اونقده لفتش داد و حرصم داد كه تهش جيغ گشون و اشك ريزون دوتا لگد بهش زدم و قهر كردم رفتم تو حياط و زير درخت نشستم و هور هور گريه كردم.ماهان اومد كنارمو نازم كرد و گفت: دختره گنده خجالت نمي كشي؟؟ بايد نشون بدي چقدر فضولي.بعد اون بالاخره دلش راضي شد و گفت. بعدم گفت چون مطمئن نبوده بهم نگفته و الان كه مطمئن شده ماجرا رو بهم ميگه.چقده منو سر اين زبون به دهن گرفتناش حرص مي داد. اما الان مرگش چي بود و نمي دونستم.با حرص كيفمو پرت كردم يه طرف و مانتومو در آوردم و پرت كردم رو تخت. كفشامو دونه به دونه در آوردك و شوت كردم سمت ديوار. با حرص چنگ زدم به حوله امو رفتم سمت حموم. يه دوش حسابي و يكم آب بازي حالمو جا آورد.البته مقاديري از يكم زياد طول كشيد. يه يه ساعت يك ساعت و نيمي در حال بازي بودم. ولي خيلبي حال داد.كلا" همه چيزاي بد و از ذهنم پاك كرد. از اين همه كش مكش و جنگ اعصاب و دروني بي هوده خسته شده بودم. مي خواستم ذهنمو آزاد كنم.حوله پيچ رفتم تو اتاقم. حوله رو از دور موهام باز كردم و انداختمش رو تخت. رفتم سراغ كشوي لباسهام. حوصله گشتن نداشتم اولين لباسي كه در دسترسم بود برداشتم و تنم كردم.يه تاپ بندي و يه شلوارك سفيد. دستمو بردم تو موهامو تكونشون دادم. پريشون شده بودن اما خوب زودتر خشك مي شدن.تشنم بود. زير لبي آواز خون رفتم پايين. عمو و خاله معمولا" شبها بيدار نمي شدن. خوابشون سنگين بود.مطمئن از اينكه هيچكي منو با اين ريخت بي ناموسي نمي بينه بي سر و صدا رفتم تو آشپزخونه. يه لامپ تو حال روشن بود كه نورش تا آشپزخونه مي رسيد و روشنش مي كرد. البته نه خيليا اما مي تونستي ببيني چي به چيه.در يخچال باز كردم و يه نگاهي توش انداختم. سيب درشت قرمز چشممو گرفترمان هيچكي مثل تو نبود 24
ر
roman حس پايدار (39)
آبان
اواسط تابستون بود و تازه از تركيه برگشته بودم كه بهم خبر دادن قراره كلاس هاي انجمن كامپيوتر رو برگذار كنن و از من خواستن از بين چند تا كلاس ، لااقل يكيش رو بردارم. از اونجايي كه به كارهاي گرافيكي بيشتر علاقه داشتم تا به چيزهايي مثل برنامه نويسي ، اعلام كردم ميتونم مدرس كلاسهاي powerpoint بشم.من تا حالا ، توي اين يك سالي كه اين دانشكده ، دانشجوي دختر ميپذيره ، با دخترا هيچ كلاسي برنداشتم.قرار هم هست كلاسهاي دخترا و پسرا از هم جدا باشه!
-به نفع من!چون حوصله ي اينكه يكي اين بگه يكي اون بگه و من بخوام جمع و جورشون كنم رو ندارم!درواقع بايد بگم حوصله ي ناز و اداهاي بچگانه ي دخترهايي كه تازه از دبيرستان اومدن رو ندارم!
از اون طرف هم آموزش برام برنامه گذاشته كه 2تا كلاس ، حداقل با خانومها داشته باشم.با يكي از اساتيد ، عليرضا بزرگمهر ، كه دوست صميمي خودم هم هست قرار گذاشتيم بريم دانشگاه ، توي ساختمون قديم ، تا ببينيم براي روزهاي خانومها ، چه درسهايي و چه روزهايي و چه ساعتهايي ارائه ميشه.عليرضا كه ترم قبل با خانومها كلاس داشت و اونجوري كه خبر دارم از يه كلاس 30 نفري ، فقط 4 نفر رو قبول كرده بود.
آموزش ازش شاكي بود و بهش اولتيماتوم داده بودن ديگه اين كار رو نكنه.
توي ماشين كه نشستيم يه نگاهي به داشبورد ِ ماشين عليرضا كردم ديدم يه عالمه برگه روشه.دست بردم برشون دارم كه يهو دست چپم سوخت.
-دست نزن بچه!دهه!
خنده م گرفت!عليرضا زده بود پشت دستم!
-عليرضا!بچه؟من ازت يك سال بزرگترم!
داشتم نگاهش ميكردم كه درحال رانندگي ، زبونش رو از سمت ِ راست ِ لبش فرستاد بيرون:
-ولي زن كه نداري!
اخم كردم:
-تو ديگه شروع نكن!من هرروز بحث دارم در اين مورد!
بحث رو سريع عوض كردم:
-اين برگه ها چين؟
و به اون دسته كاغذي كه ميخواستم بردارم و عليرضا نذاشت ، اشاره كردم.
يه خورده مكث كرد ، وقتي رسيديم به چراغ قرمز ، خم شد و يكيش رو كشيد بيرون.
-برگه هاي برنامه نويسي دختراس!
-همون كه همه شون رو انداختي؟
خنديد
-آره.ولي نگاه كن آبان!
همون برگه رو باز كرد:
-هيچي ننوشته!هرچي بهش دادم با ارفاق بوده!مثلا اين سوالو ببين
با انگشت زد روي يه سوال:
-برنامه اي بنويسيد كه 3 عدد از ورودي گرفته ، جمع آنها را حساب كند و در خروجي نمايش دهد!
صداي بوق ماشين پشتي اومد و عليرضا ، برگه رو انداخت روي پام و راه افتاد:
-بخون ببين جاي جواب به همچين سوال ِ ابتدايي اي چي نوشته؟
-هوم!
نگاه كردم.چشمم داشت ميزد بيرون!
-يعني چي؟اين حتي توي نوشتن فارسيش مشكل داشته!
برگشتم سمتش.پوزخندي زد:
-اينا فارسي و رياضيشون داغونه آبان!ولي همين سوال رو از 2 نمره 1.5 نمره بهش دادم بيخودي!
روي فرمون ضرب گرفت:
-همينجوري هر سوال رو الكي بهش نمره دادم شده 10 و نمره قبولي رو گرفته!بعد همين آدم بهم ايميل داده
صداش رو نازك كرد:
-اوا استاد!من كه امتحانم رو عالي داده بودم چرا 10 شدم؟
خنديدم:
-ايميل صوتي بود مگه؟
يهو حرف رو عوض كرد:
-آبان!تو خوشگلي!چشمات رنگيه!هيكلت آس ِ! سفيدي!قدت بلنده ! خيلي حواست رو جمع كن!قراره اين ترم با دخترا بهت كلاس بدن! ببين من كه زن داشتم و حلقه دستم بود روزي نبود ايميل عاشقانه بهم ندن!
دلم ريخت!منم از همين ميترسيدم.
برگشت به قيافه ي درمونده ي من يه نگاهي انداخت:
-اينو نگفتم كه بــِگُرخي!اينا همه سناشون كمه!زير 20 سال.زور بزنن 19 ساله هستن. اونايي كه بزرگترن متاهلن.كاري ندارن.با اونا مشكلي نداري!
رسيديم دانشگاه.چشم چرخوندم توي حياط 3 تا دختر نزديك پله هاي سالن ، توي سايه ، روي زمين نشسته بودن و داشتن چيزي ميخوردن و نگاهشون هم سمت ماشين عليرضا بود.
-از حالا شروع شد!الان لابد ميخوان دلبري كنن!
با صداي عليرضا به خودم اومدم.
-تو برو داخل ، من ماشين رو پارك ميكنم و ميام.
كاغذي كه دستم بود رو گذاشتم روي داشبورد ، قاطي بقيه كاغذا و برگشتم از روي صندلي عقب ، كيف ِ دستي ِ قهوه اي رنگم رو كه يه بند داشت و ميتونستم روي دوشم بندازم رو برداشتم.
-پس من ميرم داخل تو بيا ديگه!
به تكون دادن سر اكتفا كرد و در رو باز كردم و پياده شدم.نزديك اون 3 تا دختر كه رسيدم انتظار داشتم خيره نگاهم كنن ولي نه تنها نگاه نكردن و سرشون رو انداختن پايين ، بلكه سلام هم نكردن.
شونه بالا انداختم:
-خب نميدونن من استادم لابد!
رفتم بالا.ولي دم در سالن ايستادم تا عليرضا بياد.متوجه شدم تا عليرضا رسيد نزديكشون ، يكي از اون سه نفر كه وسط نشسته بود بلند شد ايستاد و اون 2تاي ديگه هم پشت سرش بلند شدن!
صداشون رو ميشنيدم كه داشتن با عليرضا احوالپرسي ميكردن.
عليرضا كه اومد داخل ، در رو بستم.خنديد:
-دختره ي وروجك!
كنجكاو برگشتم سمتش.
-چرا؟كيو ميگي؟
همونجور كه داشت ميرفت سمت اتاق اساتيد ، جوابم رو داد:
-معلوم بود اين ترم قراره با من درس بردارن كه اينجوري برام بلند شدن!
با صدا خنديد:
-نميدوني چه قيافشونو مظلوم كرده بودن!
رفتيم داخل اتاق و بعد از كلي صحبت ، قرار شد من شنبه ها صبح تا غروب با دخترا كلاس داشته باشم و چهار شنبه و پنجشنبه هم با پسرا.درس هاي مورد علاقه م هم بودن:
-الكترونيك و زبان ماشين!
هرچند كه متوجه شدم از قبل ، نقشه ش رو با همكاري عليرضا كه ساعتهاي خاليم رو بهشون گفته بود ، كشيدن.
موقع بيرون رفتن ، هرچي چشم چرخوندم ، ديگه اون سه تا دختر رو كه عليرضا ميگفت در عين ِ معصوميت ، از چشمهاشون شرارت ميباريد ، نديدم.
اون چند روز قبل از شروع ِ ترم ، همش با عليرضا درگير كاراي شركت بوديم.انقدر دوندگي كردم ، خسته شدم.
كار منو اذيت نميكنه.چيزي كه واقعا آزارم ميده اينه كه كسي دركم نميكنه!دائم جنگ اعصاب دارم . همه با زبون بي زبوني ازم ميخوان ازدواج كنم.
همين شد كه از 2 سال پيش تصميم گرفتم خونه ي جدا بخرم براي خودم.قبلش هم شرايطش رو داشتم ولي انقدر فشار روم نبود.
روز چهارشنبه و پنجشنبه از ساعت 8 تا 12 با دخترا powerpoint داشتم.
چهارشنبه صبح ، تا برسم دانشگاه ، يه دلهره ي عجيبي داشتم.دفعه ي اولم نبود ميخواستم برم سركلاسي كه دخترها هم بودن. ولي دفعه ي اولي بود كه فقط براي دخترها كلاس ميذاشتم.توي اين 5 سال تدريس ، اين اولين باري بود كه استرس گرفته بودم.
از 4 طبقه با زور و بلا بالا رفتم و رسيدم سمت دفتر پژوهش.در سايت باز بود و 3 تا دختر ، پشت به در نشسته بودن و دوتاشون كه نزديكتر به سرور نشسته بودن هي مثل بچه ها ورجه وورجه ميكردن.از فكرم گذشت:
-بچه ن خب!
اول رفتم داخل دفتر پژوهش سراغ مهندس گل افشان:
-سلام مهندس!
بلند شد برام:
-به سلام مهندس پايدار!چطوري؟
-بفرماييد خواهش ميكنم!
خودم هم نشستم كنارش.يه ليوان چاي از توي سيني ِ جلوي دستش برداشت و بهم داد:
-چاي تركي ِ!
نگاه كردم ديدم پر رنگ ِ پررنگُِ. هموني كه من ميخوام!درحال خوردن چاي دوباره صداي مهندس گل افشان رو كه واقعا مثل برادر ، برام عزيز بود شنيدم و برگشتم سمتش:
-مهندس فقط 3 نفر اومدن براي كلاس!
ليوان چاي رو كه تموم شده بود ، از دهنم دور كردم و گذاشتم توي سيني:
-يه سرك توي سايت كشيدم ديدمشون!چرا انقدر تعدادشون كمه؟
خنديد:
-مهندس همين 3 تا براي كل دانشگاه كفايت ميكنن!
خنديدم:
-چرا؟خيلي شرَن؟
سرش رو تكون داد:
-شر كه آره ولي نميدوني چه وروجكايي هستن!هرجاي دانشگاه ميري اين 3 تا هستن! يعني الان اينجا ، طبقه ي چهارمي ، ميبينيشون كه نشستن و دارن آتيش ميسوزونن.5 ديقه بعد ميري زيرزمين ، ميبيني اونجا رو قبل از رسيدن ِ تو به آتيش كشيدن! توي همه ي فعاليتها هم شركت ميكنن! درسشون هم خيلي عاليه! ولي در عين حال شيطونن!هميشه هم آه و ناله ي مفخم از دستشون هوائه!
گنگ نگاهش كردم:
-مفخم كيه؟
درحال ِ جا به جا كردن ِ كاغذهاي جلوش جوابم رو داد:
-همين پسره كه كاراي فني رو انجام ميده!
يه لحظه دستش رو روي كاغذها نگه داشت و تقريبا قهقهه زد:
-مفخم ميگه اينا به آهن هايي كه جوش ميده هم رحم نميكنن!زدن آهن ِ جوش داده رو كندن!
با ناباوري سرم رو تكون دادم:
-چطوري آخه؟
هنوز داشت ميخنديد:
-فهميدي به منم خبر بده!حالا ميري سركلاس ، مواظب باش نخورنت!
بلند شدم:
-پس برم ديگه سر كلاس!
دست دادم با مهندس گل افشان و رفتم سمت سايت.يه تقه به در زدم كه سه تاشون برگشتن سمتم.يكيشون كه وسط نشسته بود ، سلام كرد و اون دوتا هم زير لب ، سلام كردن. جوابشون رو كه دادم ديدم باز دارن نگاه ميكنن:
-بيا!باز شروع شد! الان اينا هم لابد عاشق ميشن!
تجربه ي اينجور عاشق شدن ِ شاگردام رو دارم!توي دانشگاههاي ديگه اي كه تدريس ميكنم ، تقريبا هر ترم ، اين بند و بساط درست ميشه!
رفتم سمت سرور و نشستم.يه نگاه كوچيك بهشون انداختم ديدم چشمهاشون چراغوني شد!فكر كردم به خاطر چهرمه كه همون لحظه صداي يكيشون رو شنيدم :
-بچه ها مثل اينكه پايدار نمياد!
تعجب كردم:
-اينا مگه منو نميشناسن؟
اون دختري كه نزديك من نشسته بود جوابش رو آروم داد ولي صداش انقدر بلند بود كه من هم راحت ميشنيدم:
-بالاخره كه چي؟ شنبه باهاش كلاس داريم. باز اينجا فقط 3 نفريم راحت تر بوديم و آشنا مي شديم. اونوقت با شيطنت هامون ، همون جلسه اول ، من و تو رو بيرون ميكنه. مهتاب كه بچه مثبت ِ.
- پس اينا شنبه باهام كلاس دارن!خدا به خير بگذرونه!
ديگه متوجه صحبتهاشون نشدم.powerpoint رو باز كردم و داشتم فكر ميكردم از كجا شروع كنم.همون طور هم منتظر بودم كه 2نفرشون برن سر سيستم هاي ديگه.هرچقدر صبر كردم ديدم دارن حرف ميزنن:
-بچه ها چرا يه جا گلوله شدين؟خب اين همه سيستم اينجاست!
اوني كه وسط نشسته بود به حرف اومد:
-بابا استاد بايد اونا رو روشن كنيم بعدشم تنهايي سر سيستم ، حوصلمون سر ميره!
خنده م گرفت.متوجه شدم اون 2تاي ديگه هم دارن ريز ميخندن و اوني كه سمت من بود ، هر 5تا انگشتش رو كرده بود توي دهنش و انگشتهاي نارنجي ِ آغشته به پفكش رو ليس ميزنه:
-مگه قراره بيكار بشينيد كه حوصله تون سر ميره؟
يه اخم بانمك كرد و يه تيكه از موهاش كه دائم از زير مقنعه بيرون ميومد و ميفتاد روي صورتش ، كنار زد كه البته باز هم ، پخش صورتش شدن:
-خب شما درس ميدين!ما چيكار كنيم؟
مهندس گل افشان كه انگار صدامون رو شنيده بود يه سرك توي سايت كشيد و با خنده رو به من ، شروع كرد به حرف زدن:
-مهندس پايدار ، اين 3 تا بهم چسبيده ن!
حس كردم يه ولوله توشون افتاد.ولي نفهميدم چي شده.چون روز پسرا بود و ميومدن توي سايت رو نگاه ميكردن ، من نميفهميدم اون 3 تا دختر كه اسمشون توي كاغذ ِ جلوم نوشته شده بود ، چي ميگن.يه نگاهي به اساميشون انداختم:
-فرانك كامجو.نوشين صديق.مهتاب نامي.
با صداشون به خودم اومدم:
-استاد!درو ببندم؟
نگاهم رو از كاغذي كه جلوي مانيتور گرفته بودم ، برداشتم و نگاهشون كردم تا ببينم كدومشون داره حرف ميزنه:
-چرا؟
وسطيه با يه نگاه شيطون ، بهم خيره شد:
-استاد اينا نميذارن ما درس گوش كنيم!ما اومديم پي ِ علم و دانش!
منظورش پسرا بودن.خنده م گرفت.پس حرف هاي عليرضا و مهندس گل افشان درست بود!
-تا الان داشتين پفك ميخوردين
و با اشاره ي ابرو دختري رو كه نزديكم نشسته بود رو نشونه گرفتم:
-قرار هم بود من واسه خودم درس بدم.شما كه گفتين حوصلمون سر ميره!
يكي از ابروهاش رو انداخت بالا:
-نه استاد بد متوجه شدين!ما گفتيم اينجا باشيم نزديك شما ،
دست راستش رو چرخوند:
- كه وقتي دانِشِتون رو توي فضا انتشار ميدين ، دودستي بچسبيم بهش!
فقط تونستم سرم رو با خنده تكون بدم چون اگه حرف ميزدم ، ممكن بود خنده ي صداداري تحويلشون بدم و اونجوري بد ميشد. بلند شد در رو بست.
-الان ديگه آماده ي علم اندوزي شديم!
و رفت نشست.
صداشون رو شنيدم كه داشتن دعواش ميكردن:
-خاك بر سرت!اين ، شنبه نيومده ، پرتت ميكنه بيرون!
يه خورده فكر كردم.
-نه من اينا رو بيرون نميندازم!بي آزارن!
-نه ما با استاد دوستيم!
ديگه مطمئن شدم با من كلاس دارن:
-شنبه با من كلاس دارين؟
اون 2 تا ، خيلي قشنگ خودشون رو زدن به كوچه ي علي چپ و كم مونده بود فقط سوت بزنن! به جاش ، دختري كه با فاصله از من نشسته بود جواب داد:
-بله استاد ، ظهر تا غروب باهاتون كلاس داريم.
پس انگار اينا زبان ماشين دارن باهام!چه تايم طولاني اي هم هست!چطوري سركلاس نگهشون دارم؟
-فكر كنم بايد طناب بيارم ببندمشون به صندلي!
صداي جيغ جيغي ِ اوني كه در رو بسته بود در اومد:
-نه ، چي چي تا غروب؟ نه بابا! 1 ساعت بيشتر نيست!
يه خنده ي محو كردم و براي اينكه متوجه خنده م نشن نگاهم رو دوختم به مانيتور:
-يعني شما فكر ميكنيد امور آموزش ، بدون هماهنگي با من ، برام كلاس ميذاره؟
باز حاضر جوابي كرد:
-نه استاد ما فكر ميكنيم بايد با ما هم هماهنگ كنن!
موندم اين دختر چرا نميترسه بندازمش بيرون؟هرچند بي ادب نيست!بيشتر با نمكه!
شروع كردم از اول powerpoint توضيح دادن.ولي متوجه بودم كه زياد گوش نميدن و دارن حرف ميزنن.
-اين دخترا رو يه جا باهم بندازن همين ميشن ديگه!
طاقت نياوردم:
-بچه ها توضيحاتم تموم شه بايد يه پروژه درست كنيد ها!ياد گرفتين اينا رو؟
وسطيه با خنده جواب داد:
-نه استاد ما هيچي ياد نگرفتيم!
اوني هم كه نزديكم بود ، صداش در اومد:
-استاد الان كه فكر ميكنم ميبينم نه ، منم ياد نگرفتم!
نه!مثل اينكه بايد برم ببينم چيكار دارن ميكنن كه درس گوش نميدن!
بلند كه شدم حس كردم ترسيدن!
رفتم بالاسرشون و دستام رو تكيه دادم به صندلي ِ وسط:
-خب اينايي كه گفتم رو انجام بدين.
چشمم كه خورد به مانيتورشون ، تازه فهميدم چرا ترسيدن؛ اصلا powerpoint باز نكرده بودن!
-چرا powerpoint باز نكردين؟
كناريه رو به وسطي:
-فرانك باز كن!
پس وسطي ، فرانك كامجو ِ!
كامجو رو به دختر ِ آروم ِ كناريش:
-نمي تونم ! دَرِش سفته! مهتاب تو باز كن!
اينم مهتاب نامي!پس اون اوليه ، نوشين صديق ِ.
صداي نامي ِ كم حرف در اومد:
-موس دست نوشينه!
صديق هم يه حالت ِ گيج ِ بامزه به چهره ش داد:
-موس چيه؟من هنوز باهاش آشنا نشدم!
واقعا خنده م گرفت ولي سعي كردم جدي باشم:
-من آخرش از هر سه تاتون امتحان ميگيرم ها!
كامجو كه زير ِ دستم نشسته بود ، برگشت سمتم و يه پاش رو زانو كرد و گذاشت روي صندلي و بلند شد. تقريبا ، صورتش توي قفسه ي سينه م بود.اول بدم اومد از حركتش ولي دقت كه كردم فهميدم من رفتم چسبيدم بهش ، نه اون بيچاره!
-استاد به جاي قوت قلب دادن به ما ، چرا استرس؟تا تشويق هست ، تنبيه چرا؟
سعي كردم به چشمهاي شيطونش نگاه نكنم:
-من به خاطر خودتون ميگم!دوره ي كارشناسي يا كارشناسي ارشد البته اگه بخوايد ادامه بديد ، پايان نامه داريد. بايد با powerpoint ارائه بديد!
چشمهاش متعجب ، دوخته شدن بهم:
-واقعا؟اِ پس ديگه گوش ميديم. خب بريم.
برگشت سمت مانيتور:
-كجا بوديم؟آها powerpoint رو باز كنم الان!
وقتي از باز شدن powerpoint مطمئن شد ، برگشت سمتم:
-ديديد استاد بلدم؟شما استرس ميدين به آدم!وگرنه ما همه چيز رو زود ياد ميگيريم!
از اينهمه شيطنت توي چهره و توي رفتارش متعجب شدم!
-خدايا چه انرژي اي دارن اينا!
بعد با خودم فكر كردم:
-آبان اينا لااقل 13-14 سال ازت كوچيكترن!جوونيه و شادابي!
برگشتم سرجام نشستم.كامپيوتر ها رو شبكه كردم تا مجبور شن گوش كنن!
-پول ِ كار نكرده نميبرم خونه!
نميدونم چقدر گذشته بود ولي با صداي خسته ي كامجو به خودم اومدم:
-استاد خسته نباشيد!
سرم رو بلند نكردم چون ميدونستم مجبور ميشم به حرفشون گوش بدم:
-من خسته نيستم! ممنون!
يهو در سايت باز شد كه بدجوري پريدم و خانم ملك محمدي كه توي پژوهش كار ميكرد ، دوربين به دست ، اومد داخل.چشمش كه به كامجو و صديق و نامي خورد ، چشمهاش گرد شد:
-اِ چرا سر يه سيستم نشستيد؟سيستم هاي ديگه رو هم روشن كنيد ميخوام عكس بگيرم!
با صداي yes گفتنشون و كوبيدن ِ دستهاشون به هم ، با تعجب برگشتم سمتشون.دونه دونه اظهار نظر ميكردن.
-آخجون !عكس!
-ببين خانم ملك محمدي ، از من ، از اين زاويه بگير!
اين كامجو بود.برگشتم ببينم چه ژستي ميخواد بگيره كه ديدم چشمهاش رو چپ كرده و دست چپش رو هم كج ، نگه داشته كنار بدنش.ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم و با صدا خنديدم.ميگم با صدا ، چون من اصلا سر كلاسهام نميخندم!خنده كه هيچ ، دائم يه اخم توي صورتمه!خانم ملك محمدي ولي انگار به خوبي ميشناختشون كه از همون اول فقط ميخنديد!البته با شناختي كه از قبل ازش داشتم ، فكر نميكردم اينطوري بخنده!هميشه خودش رو سنگين نشون ميداد.
كامجو و نامي بالاخره بلند شدن و رفتن چند تا سيستم ديگه روشن كردن و عكس انداختن.خانم ملك محمدي داشت ميرفت بيرون كه يه لحظه مكث كرد انگار چيزي يادش افتاده باشه دست كرد توي جيبش و يه كارت درآورد گرفت سمت كامجو:
-بيا خانم كامجو اينم جايزه ي مسابقه ي وبلاگ نويسي كه شركت كرده بودي!
صداي جيغ كامجو بلند شد:
-خدايا پولدار شدم!
يهو ساكت شد و با اخمهاي گره كرده خيره شد به خانم ملك محمدي:
-ببينم توش پول هست؟
خانم ملك محمدي كه تا حالا به خاطر وجود من ، كه اين رو از زيرچشمي پاييدنش متوجه شده بودم ، سعي ميكرد فقط با صداي آروم بخنده يهو منفجر شد و چنان قهقهه اي زد كه تا اون لحظه ازش نديده بودم:
-آره بابا مهندس گل افشان خودش رفت سفارشي برات از بانك گرفتش!گفت شاگرد ِ وروجك ِ خودمه ، خودم براش ميگيرم!
يهو شروع كردن دست زدن و هركدومشون يه چيزي درمورد مهندس گل افشان ميگفت:
-واي مهندس گل افشان ماهه!
-خيلي مهربونه!
-دمش گرم!
از اين ابراز احساسات ِ واضحشون تعجب كردم!
وقتي ملك محمدي داشت ميرفت دوباره صداي كامجو در اومد:
-خانم ملك محمدي ميگم اگه ميخواين چند تا مانتو بدين بهمون لباسامونو عوض كنيم تا هركي عكسا رو ديد فكر كنه يه عالمه آدم سركلاس نشستن!
درحال بستن در جواب داد:
-تو يه نفر براي كل كلاس بسّي!
و در رو بست.
از همون لحظه ، خانم ملك محمدي كه هميشه توي ذهنم هم ميخواستم بهش فكر كنم ، از پيشوند خانم براش استفاده ميكردم ، برام شد ملك محمدي!اصلا از قهقهه ش خوشم نيومد!نه كه بگم چرا خنديد؟نه خب اونم آدمه! براي اين كه احساس كردم تا حالا تظاهر ميكرده!حس كردم فقط جلوي من اينجوري بوده!
كامجو و صديق و نامي با اينكه شيطون بودن و زياد ميخنديدن ، ولي خب انقدر كاراشون به نظرم بد نبود.در واقع بايد بگم خيلي هم ازشون خوشم اومد!
ديدم خيلي خسته شون كردم بهشون استراحت دادم:
-يه يه ربع استراحت كنيد بعد دوباره بيايد.
كامجو يه لحظه چشمهاش برق زد و پريد هوا.صديق هم با خنده اظهار نظر كرد:
-آخجون! من اصلا كلاس رو واسه استراحت وسطش دوس دارم!
خيلي از دستشون خنده م گرفت!مني كه هيچوقت سر كلاسهايي كه دخترها بودن حتي لبخند نميزدم ، از صبح ، يه سره داشتم ميخنديدم!
كامجو با كيف پول بنفش رنگش اومد نزديكم و يه كم سرجاش وول وول كرد:
-ميگما استاد!نيم ساعتش كنيد رُند شه! خيرشو ببينيد!
دوست نداشتم بخندم تا بگن چه استاد جلفي!پس فقط از داخل ، لُپم رو گاز گرفتم و بهش نگاه كردم.اونم كه فكر كرده بود عصباني شدم ، سريع با دوستهاش از سايت رفت بيرون تا يه موقع از استراحت دادن ، پشيمون نشم!
پاشون رو كه از سايت گذاشتن بيرون صداي يكيشون كه درست متوجه نشدم كي بود رو شنيدم كه داشت ميگف:
-واي بچه ها!آزادي چقدر خوبه!
وقتي مطمئن شدم دور شدن ، تقريبا منفجر شدم!از صداي خنده ي من ، مهندس گل افشان و عليرضا كه توي سايت پايين كلاس داشت ولي الان استراحت وسط كلاسش بود و اومده بود بالا ، اومدن ببينن چه خبر شده؟
-چي شده آبان؟
-چي شده مهندس؟
با خنده اول نگاهم رو به عليرضا دوختم بعد به مهندس گل افشان:
-مهندس اين وروجكا رو از كجا آوردين؟
عليرضا هم خنديد:
-آبان عكساشونو كه نگاه ميكردم ، ديدم همونايي هستن كه اون روز توي حياط برام بلند شدن!چيكار ميكردن حالا؟
قبل از جواب دادن من ، مهندس گل افشان پيش دستي كرد:
-خانم ملك محمدي گفت سايت رو گذاشتن روي سرشون جوري كه صداي خنده ي مهندس پايدار رو هم براي اولين بار شنيدم!
با شنيدن اسم ملك محمدي ، يه اخم كوچيك ، انداختم وسط ِ ابروهاي پيونديم.ديده نميشد ولي از چشم هاي ريزبين ِ عليرضا دور نموند.گل افشان رو به عليرضا كرد:
-مهندس بزرگمهر ، من توي پژوهشم.كاري داشتي بيا!
و يه دستي برام تكون داد و من براش نيم خيز شدم.
عليرضا ، خيره ، اومد نزديكم:
-چرا تا اسم ملك محمدي اومد اخم كردي؟
-خوشم نيومد ازش عليرضا!
نيشخند زد:
-مگه قبلا خوشت ميومد ازش؟
بي توجه به نيشخندش جواب دادم:
-نه!ولي براش احترام زيادي قائل بودم.
ابروهاش رو انداخت بالا:
-ديگه نيستي؟
آه كشيدم:
-حس ميكنم همش تظاهر ميكرده تا الان!
-چرا؟
-عليرضا!تا الان هميشه متين و سنگين ديده بودمش.امروز درسته كامجو
پريد وسط حرفم
-كامجو كيه؟
برگشتم سمت مانيتور:
-همين دختر شيطونه!
خنديد:
-خب؟
-كامجو خيلي شيطوني و بلبل زبوني ميكنه.اون دوست قدبلندشم ، صديق رو ميگم ، اونم همينطور.يكي از يكي بدتر و شر و شيطون تر!منم خندم ميگيره!درسته همه ي اينا!ولي بدجوري قهقهه ميزد.خوشم نيومد!حس ميكنم دل و زبون ِ ملك محمدي ، يكي نيست!
اخم كرد و درحال بلند شدن ، زد روي شونم:
-خيلي سخت گيري!اونم آدمه!
سرم رو تكون دادم.رسيد كنار در سايت:
-كلاست تموم شد وايسا با هم بريم.ماشين نياوردم!
برگشتم سمتش:
-باشه!
از سايت رفت بيرون.
همه ش توي فكر كامجو و صديق و نامي بودم.چي داشتن كه باعث ميشد من از رفتارشون ناراحت نشم؟
ياد چشمهاي شيطونشون افتادم.ناخودآگاه خنده م گرفت!خيره شدم به صندلي هاشون.يه چيزي توي وجودم بود كه داشت ديوونم ميكرد:
-حسرت!
من هيچوقت نتونستم انقدر راحت ، احساساتم رو نشون بدم!توي حرف هم هميشه كم مياوردم!
ادامه دارد....
roman حس پايدار (39)
roman حس پايدار (39)
گذر عمر
شور انگيز طباطبايي
![]()
نيلوفر

منوچهر وثوق


ناصر ملك مطيعي


بهروز وثوقي

ايرن






زري خوشكام (زهرا حاتمي)
پوري بنايي


كتايو
ن امير ابراهيمي نيكو خردمند
٫روا

فخري خوروش
پروانه معصومي
آفرين (صغري عبيسي)
سيمين غانم

گيتي ساعتچي

ارام

شهلا رياحي

مهري وداديان 


زري خوشكام![[تصوير: ohhckdm5c1t4dimxn6b.jpg]](http://www.farsiup.com/images/ohhckdm5c1t4dimxn6b.jpg)
كتايون![[تصوير: mgoezvo50ikbngxdyd98.jpg]](http://www.farsiup.com/images/mgoezvo50ikbngxdyd98.jpg)
RE: عكس بازيگران زن قديم - faezeh - ۹-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۱۶ عصر
شورانگيز طباطبايي![[تصوير: 3w4bzu6gw51qhmr9jsn3.jpg]](http://www.farsiup.com/images/3w4bzu6gw51qhmr9jsn3.jpg)
فريماه فرجامي![[تصوير: yrfbek7qxpb7zt74mx.jpg]](http://www.farsiup.com/images/yrfbek7qxpb7zt74mx.jpg)
RE: عكس بازيگران زن قديم - faezeh - ۹-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۱۸ عصر
برومند![[تصوير: jjcqj2ow2oykiyd74j36.jpg]](http://www.farsiup.com/images/jjcqj2ow2oykiyd74j36.jpg)
نيلوفر![[تصوير: 63jlv3agx8d36cfx13v.jpg]](http://www.farsiup.com/images/63jlv3agx8d36cfx13v.jpg)
RE: عكس بازيگران زن قديم - faezeh - ۹-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۱۹ عصر
پروانه معصومي![[تصوير: 1224q5zo3mbxdk5fy5p.jpg]](http://www.farsiup.com/images/1224q5zo3mbxdk5fy5p.jpg)
سيمين غفاري![[تصوير: xdks7yh5wgjqe7s9tn59.jpg]](http://www.farsiup.com/images/xdks7yh5wgjqe7s9tn59.jpg)
RE: عكس بازيگران زن قديم - faezeh - ۹-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۲۱ عصر
فخري خروش![[تصوير: 74v3vxvr12fd7z9f75yc.jpg]](http://www.farsiup.com/images/74v3vxvr12fd7z9f75yc.jpg)
آفرين![[تصوير: kjyvhsf3hoh2izus6rq5.jpg]](http://www.farsiup.com/images/kjyvhsf3hoh2izus6rq5.jpg)
RE: عكس بازيگران زن قديم - faezeh - ۹-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۲۲ عصر
فريبا خاتمي ![[تصوير: qw3qdal2vc1o90odu17s.jpg]](http://www.farsiup.com/images/qw3qdal2vc1o90odu17s.jpg)
ژيلا سهرابي![[تصوير: 7lfbtgnrqte87d6w007b.jpg]](http://www.farsiup.com/images/7lfbtgnrqte87d6w007b.jpg)
RE: عكس بازيگران زن قديم - faezeh - ۹-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۲۸ عصر
ثريا قاسمي![[تصوير: r1bn3yqbmer4jrdxf8t.jpg]](http://www.farsiup.com/images/r1bn3yqbmer4jrdxf8t.jpg)
RE: عكس بازيگران زن قديم - faezeh - ۹-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۲۹ عصر
پوري بنايي![[تصوير: q5ckqptqx04wcciqndqq.jpg]](http://www.farsiup.com/images/q5ckqptqx04wcciqndqq.jpg)
آرام![[تصوير: 0914wfqm1w62pwcwozna.jpg]](http://www.farsiup.com/images/0914wfqm1w62pwcwozna.jpg)

گذر عمر
گذر عمر
roman بي قراره قلبم (19)
به ساعتم نگاهي انداختم... تا ساعت 7 يه ربعي مونده بود... لباسامو عوض كرده بودم و داشتم بند كفشامو مي بستم...موهاي مزاحمم و كنار زدم و كيفمو برداشتم... نمي خاستم زودتر از كارن برم پايين... ولي نمي دونم چرا امروز انقدر همه كارام زود پيش رفته بود!!!
يه كم لفت دادم تا زمان بگذره... ولي زمان كندتر مي گذشت... اي بابا!!!! حالا هروقت مي خواي زود برسي، همه عوامل محيطي دست در دست هم ميدن به مهر كه تو دير برسي...
حالا كه بايد يه كم دير بشه، همه عوامل ، شامل عوامل طبيعي، غير طبيعي، نيمه طبيعي، سه چهارم طبيعي و غيره، كمر به ضايع كردنم بسته بودن!!!!
در نهايت بي خيال كلاس گذاشتن شدم و به سمت پارگينگ رهسپار شدم... خدا به همرام:دي!!!
داشتم با چشم دنبال ماشينش مي گشتم كه يه فورد موستانگ سفيد جلوم ترمز كرد... سان روفش باز بود!
اوووو... قيافه راننده چقدر آشنا بود... به جاي لباس آبي بيمارستان، پيرهن آستين كوتاه چارخونه سورمه اي – قهوه اي تنش بود...
به رنگ پوستش عجيب ميومد وعسلي چشماشو تيره تر نشون ميداد...
- قهوه منتظرمونه پرستار فريادي... چطوره سوار شي و بيشتر از اين منتظرش نذاري!؟
اوپس.... خوب شد تو بيمارستان لباس آبي تنش بود...!!!!
سعي كردم طبيعي رفتار كنم... در ماشينشوباز كردم و خانوم وار(!) سور ماشين شدم!!!
- ماشينتو عوض كردي دكتر نيك فر؟... فكنم قبلا تو يه فلكس واگن ديده بودمت...
پوزخند شيكي زد و ابروشو داد بالا...
- پس تعللت براي اين بود؟!!...من و تو ماشين جديدم نشناخته بودي!!!!
نمي تونست مثل آدم باشه كلا!!!... احمق بود چون...!!! صدامو نازك كردم
- خيلي ظريف نيستي كه نشه شناختت!!!
خنده اي كرد...
- پس علت تعللت چي مي تونست باشه دوشيزه فريادي؟!... نكنه داشتي تو دلت از جذابيت من تعريف مي كردي...
جلل خالق... چي خلق كرده اين خدا...اعتماد به نفس در حد فورد موستانگ...
- توصيه ميكنم به جاي قهوه يه ليوان نوشيدني گاز دار بخوري؟!!!... براي معدت لازمه...
خنده صداداري كرد و دنده رو عوض كرد
- من از زيبايي تو تعريف كنم چطوره؟
قيافه اي گرفتم و گفتم
- زيباييه من احتياجي به تعريف نداره...
خندش به يه لبخند شيرين تبديل شد... ازهمون شيرينايي كه من تو حكمتش مي موندم!!!!!!
نميدونستم الان داره مسخرم ميكنه يا نه...!!!
رومو ازش گرفتم و به بيرون نگاهي انداختم... هوا رو به گرمي بود و رطوبتش بالا رفته بود...
نيمچه بادي كه بخاطر باز بودن سقف ماشين در جريان بود موهاي آزادمو مي كوبوند تو چشم و اعصابمو بهم مي ريخت...!!!
موهامو ازتو چشمام كنار زدم كه ديدم كارن ماشين و پارك كرد...
روبه روي يه ساختمون كه از قضا شبيه آپارتماني بود كه كارن توش زندگي مي كرد!!!
چندبار پلك زدمو محيط و بررسي كردم... بـــــله... خونه خودش بود!!!
- فكر كردم قراره به قهوه دعوتم كني!!!!
خنديد و پياده شد...
- درست فكر كردي... حالا پياده شو مادمازل كه واقعا قهوه خونم افتاده پايين!!!!
- چطوره بريم يه كافي شاپ... اونجوري راحت تر مي شه حرف زد...
در و برام باز كرد و منتظر موند...اي بابا!!!!
از ماشان پياده شدم... اونبار كه از خونش رفتم خيلي نارحت و عصباني بودم... وقت نشده بود زياد دقت كنم...
براي همين با كنجكاوي مشغول كشف حقايق (!)شدم...
از پاركينگ وارد يه لابي گوچولو موچولو شديم كه با دو نيم ست، مبله شده بود... سمت چپ ورودي آسانسور بود...
دست كارن و روي كمرم احساس كردم كه به سمت آسانسور راهنماييم كرد...
خونش طبقه دوازدهم بود...! اينو اونبار نفهميده بودم... فقط يادمه دكمه Gرو زده بودم و توجه نكرده بودم كه تو كدوم طبقه ام...
صداي دينگ آسانسور نشان داد كه رسيديم... با فشار دست كارن به كمرم از آسنسور خارج شدم...
نگاهم و دور تا دور سالن چرخوندم و همزمان با راهنمايي دست كارن پيش مي رفتم...
نمي دونم چرا دستشو از پشتم برنمي داشت!!!.... به سمت چپ آسانسور راهنماييم مي كرد و خودش پشت سرم ميومد...
بعد از بازگشايي در واحد، وارد شدم...
اولين چيزي كه توجهمو جلب كرد بازم همون شيشه اي بودن خونه بود... تمام خونه حتي پارتيشن هاي اتاق خواب شيشه اي بود... از اين همه شيشه احساس افسردگي به آدم دست مي داد...
خونش با يه نيم ست سفيد مبله شده بودو يه ميز كوتاه، مدل ميزاي كره اي با بالشتك هاي كوتاه، تكميل كننده دكوراسيون ساده خونه بود...
كارن كيفشو روي مبل راحتي انداخت و وارد آشپرخونه شد... صداي تق و توقي كه راه انداخته بود نشون ميداد در حال درست كردن قهوه است...
سركي تو آشپزخونش كشيدم... نسبتا مدرن بود... كوچولو و شيك...
- راحت باش...
نگاهش كردم... قيافش باز شيطون شده بود... يه دستشو به لبه سينگ تكيه داده بود و وزنشو رو دستش انداخته بود...
من من كنان جواب دادم
- امممم مرسي...را حتم
صورتش پليد شد...
- تو كه تجربه خوابيدن اينجا رو داري!!!
كاش مي شد به دو قسمت نا مساوي(!) تبديلش مي كردم...نگامو تو نگاش فرو كردم
- البته... دفعه پيش كه مهمون نوازيت چندادن چنگي بدل نمي زد... ببينم اين بار چجوريه...!
خنده اي كرد و از سينك كنده شد و به سمتم اومد...چشاش بـــــــــرق مي زد
- من با مهمونام رفتاراي متفاوتي دارم... تو دوس داري از كدوم نوعشون باشي؟
اخمي كردم... هرزه...با حرص گفتم
- معلومه خيلي متنوع بودن!!!!!
برايم صندلي اي بيرون كشيد تا بشينم....
- البته كه متنوع بودن...
بعد نگاهي به صورتم انداخت و لبخند شيريني زد...
مي خواست صحبتشو ادامه بده كه صداي بوق خفيف قهوه جوش ساكتش كرد...
دو تا فنجون قهوه ريخت و خير و شكر و داخل يه سيني گذاشت
- رو ميز بيرون بهتره... بيشتر مي چسبه...
با تعجب گفتم
- همون ميز كوتاهه؟...
نگاهش خيلي مهربون شد... منتظر نگاهم كرد... بالاخره از رو رفتم و بلند شدم...
نشستن رو ميز پايه كوتاه كره اي اصلا به قيافه كارن نمي خورد!!!
روي دشكچه ها نشستم و خودمو تكون دادم تا خوب جا بيفتم:ِدي!!!
فنجون قهومو برداشتم و مقداري شير توش ريختم... و به كارن كه با چشماي شيطون نگام مي كرد اصلا(!) توجهي نكردم!!!
- مي تونم بپرسم چرا ميز كره اي تو خونت هست؟؟ نكنه دوست دختره كره اي داشتي؟
خنديد و يه جرعه خورد... فكم گرم شده بود
- انكار نكردنت يعني داشتي...
فنجونشو رو ميز گذاشت... لباش هنوز خندون بود...
- با دوست دختر كره اي من مشكلي داري؟
اخم باز بين ابروهام خونه كرد
- دوست دختراي تو اصلا براي من مهم نيستن...
- پس چرا مي پرسي؟؟؟
از چهرش خباثت محض مي باريد...
از چهرش خباثت محض مي باريد...
- بخاطر ميز... با اين هيكلت بهت نمي ياد رو اين ميز غذا بخوري...
خنديد و موذي نگام كرد
- متاسفانه جلوي بعضي زناي توزندگيم و نتونستم بگيرم... اينم كاره يكي از اوناست!!!!
لازمه باز مردونه اون اعترافاتمو در مورد حسادت انجام بدم؟؟؟!!!!
فقط همونو داشته باشين كه از هجوم ناگهاني بغض احساس خفگي كردم...
كي مي خواست اين احساس لعنتي از بين بره نمي دونستم؟.... سرمو انداختم پايين و به هم زدن شكري كه تو قهوه ريخته بودم مشغول شدم...
كي مي تونستم خودمو راضي كنم تا به كارن فكر نكنم؟... كي مي تونستم جلوش خوددار باشم؟؟؟؟
تازگيا خيلي بيشتر از قبل احساس دلتنگي و وابستگي مي كردم... كي قرار بود آدم شم؟
- فكنم شكراش حل شدن... چطوره شروع كني؟
بدون نگاه كردن بهش قهوه مو مزه مزه كردم... بَدَك(بد كوچك:دي) نبود...!!!!
داشتم به خودمو مسلط مي شدم... براي اينكه فك نكنه از دوست دختراي رنگ وارنگش ناراحتم با لحني مضحك گفتم
- پس دفعه بعد بايد برام چاي جينسينگ دم كني ببينم چيزيم ياد گرفتي يا نه؟!!!
رذيلانه جواب داد
- قطعا كاراي واجب تر از يادگرفتن طرز تهيه جينسينگ داشتيم...
گر گرفتم... چقدر علني داشت كفرمو در مياورد... كم نياوردم.. خونسرديمو حفظ كردم
- پس به زودي يچه هاي قد و نيم قد چشم بادومي دورتو مي گيرن...
سرشوبا خنده كمي كج كرد... يعني در حال انديشيدن بود!!!!ولي چشماش هنوز برق مي زد...
- بچه هاي چشم بادومي مي تونن بامزه باشن...
حرصم گرفت ديگه... خيلي زياد... هرچي مي گفتم تصديق ميكرد... با حرص گفتم
- اميدوارم چشماشون به مامانشون بره...
خنده ي بلندي كرد... چشماش دودو مي زد... اين يعني خيلي رذل بود...
- مثل اينكه خيلي علاقه داري بجه هاي منو ببيني؟...ها؟!!!!...و اين دومين باريه كه آرزو كردي شبيه مامانشون بشن!!!!...منم بهت مي گم آرزومه كه شبيه مامانشون بشن!!!!
سرخ شدم... به همين سادگي...به همين خوشمزگي!!!...
مي خواستم بگم بچه هاي زشت و بي ريخت و زرزروي تو چه جذابيتي مي تونن براي من داشته باشن...!!!!
مي خواستم سرش داد بزنم... مي خواستم لهش كنم... خيلي كارا مي خواستم بكنم... ولي نشد!!!!
از سكوتم كمـــــــــــال استفاده رو برد
- برعكس توكه تو انتخاب دوس پسرات افتضاحي، من تو انتخاب دوس دخترام انقدر سليقه به خرج ميدم تا اگه بچه هام شبيه مامانشون بشن مشكلي نداشته باشم!!!
- بايدم اينكارو بكني... خودت كه چنگي به دل نمي زني... حداقل زنت خوب باشه... منم اميدوارم بچه هات شبيه تو نشن!!!
با صداي بلند خنديد... و كفر منو بيش از پيش درآورد... مـــــــــــرض... اخمام انقدر تو هم رفته بودن كه چشمام با نوك دماغم هم رديف شده بودن...
صداي خندش كم شد
- بازم قهوه مي خوري؟... يا برايت جينسينگ دم كنم...
خنده صداشو مرتعش كرده بود... با تَخمي گفتم
- ترجيح مي دم زودتر صحبتمو بكنم...
- پس بهتره براي مذاكراتمون بريم رو مبل بشينيم... چطوره؟
بي حرف اضافه بلند شدم و روي مبل نشستم... كارن هم رو مبلي رو به روم نشست...
- بنده در خدمتم مادمازل فريادي...امرتون؟!
نفس عميقي كشيدم... باز نيشش باز شد... تقصير من بود اينو آدم حساب كرده بودم كه باهاش صحبت كنم...
- لباس سبز بهت خيلي مياد...
از حرفش هنگ كردم... چي مي گفت الان؟!!!...مثل خنگا نگاهي با لباسم انداختم... و نگاهي به چشماي شر كارن...
موهامو عقب زدم
- به من همه رنگي مياد جناب نيك فر...
نگاهش خندون و براق بود... لباشم كش اومد ه بود...
پاشو را پاش انداخت و به پشتي مبل لم داد... تو نگاهش لذت بود... داشت منو با لذت نگاه مي كرد؟!!!
دست پاچه شدم...يقه لباسمو كه كج شده بود درست كرد و دستي به پام كشيدم...
- شايد... ولي سبز و ابي بيشتر... بيشتر شبيه پيشيا ميشي!!!
مسخرم ميكرد پس الاغِ خر(!):دي... خفش مي كنــَـــــــــــــــم...
بهش اخم غليظي كردم... شايد يك بار با مشين زدم بهش... در حدي كه پاش بشكنه...!!!
صدامو صاف كردم و جدي گفتم
- بهتره بريم سر اصل مطلب... بعدا ميتونيم در مورد همديگه نظر بديم...
تكوني به خودش دادو صاف تر نشست...
- گوش ميدم...
به تقليد ازش پامو روپا انداختم و انگشتاي فقل شده درهممو رو پام گذاشتم...
- در مورده آرمنده...
كدر شدن ناگهاني چشماش انقدر تابلو بود تشخيصش ساده ترين كاره دنيا محسوب مي شد...
- تو مي دونستي بچه داره؟...ازدواج كرده؟...
نگاهشو ازچشمام گرفت و به دستام كه رو پام بود دوخت...
- چرا از من مي پرسي؟!...
كلافه شدم...
- چون خودش چيزي نميگه...
عصبي شد... رفتاراش برايم گنگ بود
- وقتي چيزي نميگه يعني نمي خواد تو بدوني... پس كنجكاوي نكن...
خودمو به سمت لبه مبل كشيدم...
- ولي من مي خوام بدونم... خيلي داغون بود... چرا بايد اينقدر داغون باشه...
چشماش تيره تر از قبل شد... با صداي بمي پرسيد
- ناراحتب اون چرا بايد انقدر براي تو مهم باشه؟
متعجب نگاش كردم... چه سوال احمقا نه اي...
- خوب چون دوسش دارم... دوس ندارم ناراحت باشه... حيفِ آرمندِ كه ناراحت باشه... اون خيلي مهربونه... من طاقت ديدن غصشو ندارم...
براي اولين بار بود كه اين اخم غليظشو مي ديدم... اخمي كه هر لحظه عمق شيارهاش افزايش پيدا مي كرد...
بابا جان خوب من نمي تونستم تشخيص بدم كه اين اخم براي چيه؟!!!... شماهم اگه بودين عمرا مي تونستين!!!
چهرش ازون بي خالتي درومده بود و معلوم بود زياد از حرفام خرسند نيست!!!
- شايد اگه بدونه انقدر مشتاقي بهت بگه...
حرص توي حرفاش مشهود بود... ولي چرا؟؟؟!!!... با خنگي سعي در تحليل رفتارش كردم...
- رو آرمند حساسي يا من اينجوري فكر مي كنم؟؟؟؟!!!....اگه اين همه دوست دختراي رنگين كموني نداشتي...فكر مي كردم همجنس بازي!!!
پاشو از رو پاش برداشت و بلند شد... با نگاهم تا آشپرخونه همراهيش كردم... چش بود اين؟!
دنبالش رفتم تو آشپزخونه... داشت تو يخجال دنبال چيزي مي گشت... حرصمو درآورد... من اينهمه اومده بودم كه بهم بگه آرمند چشه... حالا اين اينجوري ميكرد...
به سمتش رفتم و بازوشو كشيدم تا از تو يخچال درآد... با دست ديگم هم در يخچال و بستم...
- دارم باهات صحبت مي كنم كارن...
كلافه بازوشو از بين انگشتاي قلاب شدم درآورد...نگاهشو به چشام داد... هنوزعصبي بود... هم عصبي هم...دگيرعايا؟؟!!
- چي مي خواي بودني؟
آره... چشماي عسليش دلگير بودن... ولي چرا؟!!... من حرف بدي زده بودم؟... منكه چيزي نگفته بودم...
من فقط در مورد آرمند پرسيده بودم... چيزه بدي نگفته بودم...چيزه بدي نخواسته بودم... اينكه من بدونم آرمند زن داشته يا بچه داشته هيچ اسيبي به بشريت وارد نمي كرد كه كارن اين طور غير طبيعي عصبي شده بود...!!!
نگاهم هنوز تو چشماي عسلي و عصبيش بود...
نگاهشو ازم گرفت و به يخچال تكيه داد و دستاشو از پشت تو كمرش گذاشت...
ناخودآگاه به سمتش كشيده شدم... چش شده بود؟...حدسياتمو به زبون آوردم
- چيز ناراحت كننده اي تو زندگيش هست كه ناراحتت كرده؟
پوف عميقي كرد و سرشو به سمت مخالفم گردوند... خطوط گردنش هوس انگيز بودن...
وسوسسه بوسيدنشون باعث شد يه قدم ديگه به سمتش برم... وقتي با كارن بودم كنترلم رو رفتارم به طور رقت انگيزي پايين ميومد!!!!
سعي كردم خوددار باشم... آروم صداش كردم
- كارن...
نگاهشو به صورتم برگردوند...
- زندگي آرمند چرا ميتونه براي تو جالب باشه؟؟؟
يه لحظه حس اذيت كردنش ذوق زدم كرد... خواستم مثل خودش رفتار كنم... يه تلافيه به موقع!!!!
به صداي ظريفم تمسخر تزريق كردم
- نكنه حسوديت ميشه؟!!!
چشماش مثل تو كارتونا برقي زد و 2ثانيه بيشتر طول نكشيد كه جامون باهم عوض شد...
حالا من به يخچال چسبونده شده بودم و كارن روبه روم واستاده بود و خودشو بهم چسبونده بود...
چشماش طوفاني بود... صداشم بم و خش دار شده بود...
- بدست آوردن تو براي من هيچ كاري نداره خانوم زيباي زبون دراز...
اين حركات نگهانيش براي قلب ضعيف من زياد بـــــــــــود....
آب دهنمو قورت دادم... سرعت واكنشم خيلي افت كرده بود!!!... دستمو رو بازوش گذاشتم تا بره عقب تر...
- تو فكر كردي كي هستي؟!!!
صدام ابهت نداشت ولي براي شروع خوب بود!!!... اخمي چاشني حرفم كردم...
نفساش نا منظم شده بود ولي هنوز عصبي بود...
- اگه موافق باشي مي تونم خودمو خيلي خوب بهت بشناسونم...بهتر از ايني كه تا الآن شناختي...
و دستشو همزمان رو شكمم كشيد...حرارتم بالا رفت...
دلم مي خواست انگشتمو بكنم تو دماغش... حيف كه دماغ يه جاي خيلي شخصي بود:دي!!!
بيشتر هولش دادم عقب... بايد از من دور ميشد...
- خيلي دلم مي خواست بدونم اگه مثل هركول بودم هم ميتونستي اينطوري عرض اندام كني؟؟...اونجوري با يه مشت پخش ديوار بودي آقاي دكتر زبون نفهم...
خودشو بيشتر بهم فشار داد... كصافط!!!
- هرموجود ديگه اي هم بودي، با اين زبونت بازم جات همينجا بود...!!!
زبونمو براش دراز آوردمو باز هولش دادم... داشتم له ميشدم... نفس عميقي كشيدم كه خفه نشم...
- له شدم... چطوره باهم وزنامونو مرور كنيم... فكنم 170 تايي داشته باشي،نه؟
دستاشودو طرفم رو يخچال گذاشت و وزنشو از روم برداشت...
- چطوره براي شام زبونتو بخوريم؟
لحنش هنوزم عصبي بود...انگار يه چيزي بود كه به اين خشم بي خود و بي جهتش دامن مي زد...
به چشماش خيره شدم...مردمك چشماش جمع شده بودن و عسلي عنبيش بيشتر خودشو نشون مي داد...سرسخت به نظر مي رسيدن...
ياد شعر ملاني افتادم: عاشق چشماتم... ديوونه ي نگاتــــــــــم... پــــــــــَــــــس...پاشو با من برقص... هستي واسه من نفـــــس...!!!
البته الان شرايط رقصيدن نبود!!!... ولي با بيت اول شعر موافق بودم بسيار شديــــــــــــــد...
من عاشقش بودم... منِ احمق خنگ... اين بُعد از شخصيتشم دوس داشتم... منِ خنگ احمق!!!
دستمامو رو شونه هاش گذاشتم و به عقب هولش دادم... ولي بازم يه تلاش بيهوده...
دستامو گرفت تو دستاشو از دوطرف رو يخچال گذاشت... تسلطش روم زياد شده بود و من از اين نزديكي و تسلط مي ترسيدم!!!!
roman بي قراره قلبم (19)
roman بي قراره قلبم (19)
عكس عروسي فرزانه تاييدي و پرويز كاردان

از راست : ....، عزتالله انتظامي، فرزانه تائيدي، پرويز كاردان و حميد سمندريان
عكس عروسي فرزانه تاييدي و پرويز كاردان
عكس عروسي فرزانه تاييدي و پرويز كاردان
رمان بخت سپيد زمستان(11)
روزهاي باقي مانده از اقامنتش در انگليس با سرعت در حال سپري شدن بود.شنبه آخرين روزي بود كه در فروشگاه پيتر كار ميكرد.زماني كه خسته به خانه برگشت فهميد كه دوستانش براي او گودباي پارتي راه انداخته اند.همه ي دوستان نزديكش در دانشگاه و انجمن دعوت شده بودند و به افتخار بازگشت او به ايران شادي كردند.وقتي سودابه گفت قصد داشته جمشيد را هم دعوت كند ولي مسافرت او اين امكان را از آنها گرفته است خدا را شكر كرد.برخلاف سودابه كه مي توانست به راحتي در مقابل جمشيد بايستد و او را به خاطر طرز تفكرش سرزنش كند او توانايي توضيح حضور اين همه مرد و زن را براي جمشيد نداشت.نمي خواست آخرين خاطرات خوشش را به واسطه ي حضور او به كام خودش و ديگران تلخ كند.هداياي آن شب برايش خاطرات شيريني را به يادگار گذاشت.از ميان آنها بيشتر از همه هديه ي سودابه و متين رايش جالب بودند.متين برايش يك عروسك پارچه اي سخنگو گرفته بود كه خودش در آن يك جمله گفته بود :“فارسي را درست حرف بزنيد ! “آيلين از شنيدن اين جمله آن قدر خنديد كه اشكش سرازير شد.هديه ي سودابه هم يك واكمن بود با نواري كه خودش آن را پر كرده بود.برايش حرف زده بود.از هر چيزي...اين هديه چيزي نمانده بود اشكش را در بياورد.اما با تدابير و شوخي هاي متين و پيمان اشكها را پس زده بود.
سودابه عازم لندن شد.رفتن او برايش سخت و غيرقابل تحمل بود.حتي به ياد نمي آورد در خنگام جدا شدن از خانواده اش هم تا اين حد آشفته شده باشد.شايد چون مي دانست كه با اين رفتن همه چيز تمام مي شود.ديگر در هيچ شرايطي نمي توانند مثل امروز دور هم جمع شوند و با هم زندگي كنند.حرف بزنند و خوش باشند.آن قدر ناراحت بود كه سر تا سر روز نتوانست كلمه اي فارسي حرف بزند.هر چه مي گفت باعث خنده ي پيمان و سودابه و متين مي شد.بنابراين يا سكوت ميكرد و يا به انگليسي خواسته اش را مي گفت.با وجود اينكه ديگر كاري نداشت كه نگرانش باشد ولي پسرها و خود سودابه ترجيح دادند او همراه سودابه به لندن نرود.در عوض خود متين سودابه را همراهي كرد و اين تا حدي او را آرام كرد.
بيكاري و نبودن سودابه در چند روز بعد او را آن چنان آشفته و ناراحت كرده بود كه نيلوفر از او به پيمان شكايت كرد.بابراين پيمان هم پذيرفت كه تا حد ممكن هر روز به آنها سر بزند و حتي غذايش را در آنجا بخورد تا آيلين فرصت فكر كردن به جاي خالي سودابه را نداشته باشد.در تمام مدت خودش را لعنت مي كرد كه چرا بليطش را نتوانسته زودتر تهيه كند.نمي توانست به تنهايي در آنجا دوام بياورد.بايد حداقل يك پناهگاه مثل خانواده اش را در كنار خود داشت تا مشغول باشد.از متين تا چند روز بعد هيچ خبري نداشت.سودابه تلفني رايش گفته بود كه متين در اين مدت به او تلفن كرده و دورادور مراقبش بوده است.با رفتن سودابه گويي متين را هم از دست داده بود.پيمان هر قدر سعي ميكرد او را شاد نگه دارد اما نمي توانست به گريه هايي كه ناگهاني يكي دو بار او را ميان خنده هايش غافلگير نمود غلبه كند.از طرفي يك بار دقت كرد هر بار كه در خانه صحبت از متين ميشد آيلين ناگهان سكوت ميكرد و در خود فرو ميرفت.مي توانست حدس بزند كه از نوع برخوردش با جمشيد هنوز ناراحت است.آيلين يكباره همه چيز را داشت از دست ميداد.پس طبيعي بود كه چنين عكسالعملهايي هم نشان بدهد.بالاخره چند روز بعد متين پيدايش شد.با يك جفت پوتين پاتيناژ ! آن قدر ناگهاني و بي مقدمه كه باعث شد آيلين وسط هال از ديدن او برجايش خشك شود.خودش هم ندانست كه چطور كنترلش را از دست داد و با عصبانيت به او توپيد كه :“اهيچ معلوم است اين چند روز را كجا بودي ؟“
لحن كلام او هر سه ي آنها را در جايشان ميخكوب كرد.متين كه تا لحظه اي پيش مي خنديد از حيرت ايستاده و دهانش باز مانده بود.پيمان گفته بود او ناراحت است ولي او انتظار چنين عكس العملي را نداشت.وقتي نگاهش به چشمان آيلين افتاد حس كرد دنيا بر سرش ويران شد.اين آيلين بود ؟مان آيلين هفته ي پيش ؟همان كه از غصه و عذاب وجدان رفتار جمشيد در آن پارك نشسته بود ؟همان كه گريه اش را ديده بود ؟همان كه خروشيده و بر دنيا و انسان هايش خشم گرفته بود ؟نه...نه.مطمئنا اين آيلين آيلين ديگري بود.آليني كه ذرات اشك در چشمانش به هم مي پيوست و عسلي چشمانش را در خود غرق مي كرد...نگاهش چيز ديگري بود.بدون اينكه بخواهد داشت با زبان بي زباني حرف ميزد.حرف هايي كه حتما در خواب مي توانست ببيند و بشنود.سكوتي كه در فضا بود آيلين را ناگهان به خود آورد.چه گفته و چه كرده بود ؟اگر بهت و حيرت آنها نبود قسم ميخورد كه همه چيز را در خواب ديده است .حتما با خودش حرف ميزده است.اما گويا اين بار بلند حرف زده بود.بايد زود معذرت خواهي مي كرد ولي وقتي آن سه پشت حريري از اشك قرار گرفتند ديگر موقعيت را براي ماندن مناسب نديد.پشت به آنها كرد و به سوي آشپزخانه رفت.علت گريه اش را خودش هم نمي فهميد.فقط...فقط چيزي در ته دلش مي گفت :“من رنجيده ام...من در اين جاي كوچك به فراموشي سپرده شده ام ...“
متين نگاه بهت زده اش را به سوي پيمان برگرداند.پرسيد :“چه شد؟“
نيلوفر گفت :“لطفا ناراحت نشو.دست خودش نبود...من او را مي آورم .“
خواست برخيزد كه پيمان دستش را گرفت و با آرامشي كه در او كمتر ديده ميشد گفت :“نه.تو بنشين “
به متين نگاه كرد و گفت :“حالا باورت شد ؟...بهتر است خودت بروي “.
متين با ترديد نگاهش كرد و خيلي زود تصميمش را گرفت.آيلين به كابينت ظرف ها تكيه داده بود و ظاهرا مشغول آشپزي بود.اما نمي توانست جلوي ريزش اشك هايش را بگيرد .موهايش را كه به روي صورتش ريخته بود پشت گوشش جا داد و نفس عميقي كشيد.بوي عطر خوش متين به مشامش دويد و سنگيني حضورش را درك كرد.از گوشه ي چشم او را ديد كه وارد آشپزخانه كوچكشان شد و به ديوار تكيه داد.از رفتارش خجالت كشيد.دوباره خودش را توبيخ كرد كه چطور توانست اين قدر ابلهانه رفتار كند.موهايش دوباره بر صورتش ريخت و اين بار تلاشي براي عقب راندن آن ها نكرد.مي دانست بيني اش كاملا قرمز شده است.باز هم بر سپيدي پوستش لعنت فرستاد كه كوچك ترين تغيير دروني اش را مشخص مي كرد.از ترس تمسخر آنها خواست به دستشويي برود و صورتش را بشويد اما متين تكيه اش را از ديوار گرفت و مقابل او ايستاد.بدون اينكه سر بلند كند قدم برداشت از اين سو برود .باز متين مقابلش قد كشيد.به هر طرف كه متمايل ميشد متين جلويش را مي گرفت.بي اختيار به خنده افتاد.صداي مهربان و آرام متين در گوشش پيچيد كه :“نازك نارنجي خنديد ! “
سربلند كرد و متين چشم و بيني سرخش را ديد.متين گفت :“باز هم گريه كردي ؟عجب آدمي هستي.مگر قول نداده بودي ديگر گريه نكني ؟گردن من از مو باريك تر است. مي گفتي خم مي شدم تا آن را مي زدي.چرا خودت را اذيت مي كني ؟تازه اول بايد منتظر مي شدي تا من يك بهانه ي خوب براي اين كارم مي آوردم تا تو اين حرف را بزني.من امشب به زور كله ي سام را به طاق كوبيدم و با خبرهاي خوش اينجا آمدم !“
به زحمت بغضش را بلعيد و گفت :“متاسفم.دست خودم نبود.مي دانم چقدر كارم اشتباه بود.دلم براي سودي تنگ شده ديگران را ناراحت مي كنم.نفهميدم چطور سرت داد زدم و آن طور حرف زدم.ببخشيد“.
ـ عيبي ندارد.مي خواهي فردا به لندن برويم ؟كن فردا بيكار هستم.مي رويم او را ببين.
آيلين نگاهش كرد.كاملا جدي بود.اما باز پرسيد :“شوخي مي كني ؟“
لبخند متين نرم و مهربان بود و چشمانش چون هميشه نوازشگر.گويي به يك حرم مقدس مي نگرد.گفت :“اگر بدانم باز هم اين طوري بر سرم داد ميكشي ميگويم نه كاملا جدي گفتم ! اگر خيلي دلت ميخواهد او را ببيني فردا با هم به لندن ميرويم “.
چشمانش باز به اشك نشست.متين پرسيد :“يعني پيش تو اين قدر بي اعتبار و بي ارزش هستم كه نمي تواني به يك خواسته ام گوش بدهي ؟! “.
ميان گريه خنديد و گفت :“نه .نه.باور كن دست خودم نيست.هر بار كه تو را اين قدر مهربان مي بينم گريه ام ميگيرد“.
ـيعني مهرباني هايم اينقدر وحشتناك و آزار دهنده است ؟!
ـنه...ولي اگر تو هم جاي من بودي همين كار را ميكردي.
متوجه منظورش شد كه غير مستقيم از جمشيد شكايت كرد.اما گفت :“بس است.بدو برو صورتت را بشوي.من هم اين فنجان هاي قهوه را ببرم.الان است كه صداي پيمان در بيايد و چيزي بگويد ! “.
خنديد و گفت :“من هم داشتم مي رفتم همين كار را بكنم“.
ـكجا ؟برو همين جا بشوي.چه فرقي مي كند.اينجا يا دستشويي ؟
ـاما ما اينجا ظرف مي شوييم.
ـخوب باشد.مگر مي خواهي فين كني ؟!
صورت در هم كشيد و به سويش خيز برداشت.گفت :“ اه متين ! “.
متين با خنده از آشپزخانه بيرون دويد.اشك هايش را پاك كرد و خنديد.متين دوباره سر داخل آورد و گفت :“بيام با دستمال فينت را بگيرم تا در ظرفشويي اين كار را نكني ؟! “
آيلين قاشق چوبي را كه در دست داشت به سوي او پرت كرد .ولي او جا خالي داد.صداي فرياد پيمان از هال به هوا برخاست.هذاسان از آشپزخانه بيرون آمد.ديد پيمان سرش را گرفته و روي زمين دراز كش شده و نيلوفر بدون اينكه بداند چه شده روي مبل حالت دفاعي گرفته است.وحشت زده فكر كرد قاشق به سر يكي از آنها خورده است.پرسيد :“چي شده ؟“.
پيمان اندكي سرش را بالا آورد و گفت :“من هم درست نمي دانم.مثل اينكه خانه تان مقبره اگاممنون فرعون است كه در و ديوارهايش تله هاي دفاعي دارد !قاشق از ديوار پرت مي شود“.
با خنده اي از روي حرص كوسن را به او زد و گفت :
ـديوانه . ترسيدم !
آيلين آن قدر خنديد كه اشك در چشمانش نشست.متين با خنده زير بازويش را گرفت :
ـبسه دختر چقدر مي خندي.پاشو ديرمان شد.حالا من يك تمشب فرار كردم.از فردا از اين خبرها نيست .
با تعجب گفت :“كجا مي خواهي بروي ؟“
ـميخواهيم بيرون برويم.برو لباست را عوض كن.
ـاما من داشتم شام درست مي كردم.
ـباز تو اين شامت را به رخ ما كشيدي ؟!به هركس كه مي خواهي اين كلك را بزني به ما ديگر نزن.چنان شام مي گويي كه آدم
خيال ميكند ميخواهد دستپخت سر آشپز ايتاليايي را نوش جان كند.
آيلين با حرص گفت :“اگر يك بار ديگر در اينجا يك لقمه نان دست تو دادم “.
ـباشد.ما غلط كرديم.اما تا آن قابلمه را قبل از اينكه جزش در بيايد كنار بكش بگذارش در يخچال تا فردا كه ما نيستيم خودتان تنهايي سهم ما را هم بخوريد كه كمي جان بگيريد.حالا بدو !
جاي خالي سودابه به شدت آزارش مي داد.تا آن روز نمي دانست كه تا اين حد وابسته به اوست .اما آن شب اين را فهميد.براي بازي پاتيناژ همراه هر سه ي آنها رفت.نمي توانست اسكي كند.اصرار كرد كه فقط تماشاچي باشد ولي آنها نگذاشتند.متين كفشها را به پايش كرد و او را همراه خود روي يخ كشيد.زمين ليز بود و او از ترس افتادن تقريبا به متين آويزان شده بود.همين باعث شد هر دويشان زمين بخورند.پيمان و نيلوفر به شدت خنديدند و او با وجود درد آرنجش مجبور شد با آنها بخندد.اين بار كه سرپا ايستاد متين گفت :“جان هر كس دوست داري اين طوري قوز نكن.صاف بايست و نترس.من را هم رها كن“.
متين خواست خود را كنار بكشد كه او صاف بايستد ولي آلين فرياد زد و محكم تر به بازوي او چنگ انداخت .هر سه آنها خوب اسكي ميكردند.نيلوفر بارها با پيمان به آنجا رفته بود.به همين دليل راه و چاه كار را ميدانست.به كمكش آمد و دست ديگرش را گرفت.بين دستان متين و نيلوفر كم كم توانست ترس را كنار بگذارد و به كسي آويزان نشود.اما فقط ميتوانست ليز بخورد.به محض پا بلند كردن زمين ميخورد.تا آخر شب آنقدر زمين خورده بود كه تمام بدنش درد ميكرد.اما درد در مقايسه با لذت و شادي ليز خوردن و اسكيت كردن بي معني به نظر ميرسيد.پيمان براي سر به سر گذاشتن با او به سويش آمد و پيشنهاد كرد كه دستش را بگيرد و آيلين پذيرفت.لحظه اي بعد متوجه ايما و اشاره اي بين دو مرد شد.آن وقت ديگر خيلي دير بود كه خود را از دست آنها خلاص كند. آنها لحظه به لحظه سرعت ميگرفتند و او با وجود اينكه سعي ميكرد آرام باشد نميتوانست بر ضربان قلبش كه از ترس بيشتر و بيشتر ميشد فائق آيد.عاقبت ترس بر لذت غلبه كرد و فرياد زد :“واي بس كنيد بچه ها ! ميترسم “.
مردها به روي هم خنديدند و ناگهان او را رها كردند.وحشتزده فقط فرياد ميزد.متين با صداي بلندي گفت :“نترس پشت سرت هستيم“.اما او ترسيده بود.حتي اگر مردها حمايتش مي كردند.يك لحظه پايش را كج كرد تا مسير حركتش را عوض كند اما از شدت دستپاچگي پايش پيچ خورد و او روي زمين غلتيد.صداي فرياد او با خده ي سه نفره ي آنها در هم آميخت.نيلوفر از شدت خنده به زمين نشست و آن دو نفر به سرفه افتادند.آيلين با وجود درد بدنش طاق باز روي زمين مانده بود و ميخنديد.كمي بعد كه آرام شدند به كمكش رفتند.از جا برخاست و گفت :“من ديگر نيستم“.
پيمان گفت :“تازه دارد بدنمان گرم مي شود“.
ـنه.من بس است.بگذاريد كمي درد بدنم خوب شود !
لنگ لنگان خود را بيرون كشيد.جواني دستش را گرفت و كمك كرد تا روي نيمكتي بنشيند.مچ پايش درد مي كرد.كفش ها رادر آورد و نگاهي به پايش انداخت.آن قدر از كمك هاي اوليه سر در مي آورد كه بفهمد مشكل خاصي در كار نيست.برخاست سراغ كفش هايش برود كه درد وادارش كرد سر جايش بماند.نشست و پايش را در دست گرفت.آرام آرام آن را ماساژ داد.اخم هايش در هم بود كه متين را هم ديد كه از زمين بيرون آمد.
خودش را كنار او انداخت و كفش هايش را در آورد.پرسيد :خوش ميگذرد ؟
خنديد و گفت :اگر سودي هم بود عالي ميشد .
متين با لبخند گفت :من هنوز سرحرفم هستم.اگر خيلي دلتنگ او هستي ميتوانم تو را ببرم .
لحظه اي فكر كرد و گفت :نه .مرسي.اين طوري بهتر است.
ــمطمئنم او هم دلش براي تو تنگ شده است.چرا نمي روي او را ببيني ؟
ـــبه دو دليل.اول اينكه بايد هر دو به اين وضعيت عادت بكنيم.دوم اينكه نمي خواهم تو را به زحمت بيندازم.اگر طاقت از دست دادم خودم ميروم.ميتوانم !
ـــبارك الله ! آفرين ! چه كارهايي ميتواني بكني عمو ! من كه نميتونم !
از اينكه چون كودكي با او حرف ميزد به خنده افتاد.كم كم خنده اش غمگين شد.گفت :متين ؟
ــجان متين !
باز خنديد و گفت :اين طوري جوابم را نده.
در حالي كه سعي ميكرد جدي باشد گفت :چطوري ؟
ــاين طوري.
ــباور كن مدل ديگري نميتوانم جواب بدهم.آخر من نميدانم با تو چطور بايد رفتار كنم و چطور جوابت را بدهم.بهتر از اين بلد نيستم.حالا تو چه اصراري داري حرف زدن مرا عوض كني ؟
ـــخوب مثل پيمان بگو بله.
ـــمگر ميخواهند عقدم را بخوانند كه بله بگويم ؟! من نميتوانم.
ــمتين لوس نشو !
ــبله بگويم لوس نميشوم ؟! گفتم كه نميتوانم.اصلا تقصير خودت است.وقتي آن طور صدايم ميكني جواب بهتري نميگيري.بله ميخواهي بشنوي حرفت را به پيمان بگو.
ـــآخر نميتوانم به او بگويم.
متين با تعجب به سويش برگشت و با شيطنت گفت :موضوع جالب شد.بگو چه مي خواهي بگويي.
آيلين دوباره خنده را كنار گذاشت و آرام شد.گفت :من كه بروم تو مراقب سودي خواهي بود ؟
متين اخم هايش را در هم كشيد.
ـــاين بود حرفت ؟!
برگشت و ملتمسانه گفت :متين خواهش ميكنم.
او خده اي كرد و گفت : از طرز حرف زدنت معلوم است كه هواي ابري در پبش است.باشد آبروريزي نكن !
ـــمتين قول ميدهي ؟
متين با كلافگي گفت :مگر سودابه بچه است ؟
ـــنه تنهاست !
ـــميتواند گليم خودش را از آب بيرون بكشد.
ـــاگر نتوانست كمكش ميكني ؟
برخاست و دست او را هم گرفت تا بلند شود.
ـــآره عزيزم.اگر نتوانست من هستم.ولي ميتواند.تو هنوز دوستت را نشناخته اي ؟
ـــچرا اما نگرانش ... آخ !
از درد سر جايش ماند و متين با تعجب پرسيد :چي شد ؟
خم شد و پايش را گرفت و گفت :هيچي مهم نيست.
ــپس چرا نشستي ؟
ـــمچ پايم يك كم درد ميكند.
متين با نگراني زانو زد و گفت : چرا ؟
آيلين سرجايش نشست و با خنده اي كه درد را همراه داشت گفت :همه اش تقصير شما دو نفر است.زمين كه خوردم پايم درد گرفت.
ـــببينم.
جورابش را در اورد و مچ پايش را معاينه كرد.ظاهرا موردي نداشت.پرسيد :خيلي درد ميكند ؟
ـــنه...فقط وقتي به آن فشار مي آورم.چيز مهمي نيست.
ـــآره همين طور است.گمانم رگ به رگ شده است .
نيلوفر با نگراني خودش را به او رساند و پيمان گفت :چقدر تو بي دقت هستي دختر !
چيز مهمي نبود.فقط بايد مراقبت ميكرد كه به پايش فشار نياورد.براي اينكه برنامه ي آن شب خراب نشود مسكني را كه متين به او داد خورد و برنامه را لنگ لنگان ادامه دادند.سر شام بود كه آيلين به ياد خانواده ي متين افتاد.پرسيد :متين ! تو تا اين موقع شب با ما هستي برادرت ناراحت نشود ؟
متين ناگهان گويي چيزي تازه يادش افتاده باشد گفت :آه يادم رفته بود.شما كه براي آدم حواس نميگذاريد.امشب آمده بودم يك خبر حسابي بدهم.
پيمان با خنده گفت :خير است !
دختر ها به خنده افتادند و متين لقمه اي را كه در دهانش داشت قورت داد.جرعه اي از نوشيدني اش سر كشيد و وقتي خوب همه را منتظر گذاشت گفت :من هم به ايران مي آيم.
آيلين حيرت زده با صداي بلندي پرسيد : چه گفتي ؟
متين با چشمان خندانش گفت :گفتم دارم به ايران مي آيم.
ــمنظورت چيست ؟تو كه گفتي برادرانت به اينجا آمده اند و پدر و مادرت به مسافرت خواهند رفت.
ــ همه به هم خورد.
ــچرا ؟
ــنامي نمي تواند اينجا بيايد.كاري دارد كه بايد حتما در ايران باشد.شروين و بچه ها را مي فرستد.پدر و مادرم هم به خاطر اينكه او تنها نماند برنامه ي كيش را لغو كردند.
پيمان پرسيد :مگر سام پيش تو نيست ؟
ــچرا .اما ديگر منتظر آمدن بچه ها نميشود .او هم قرار است به آمريكا برگردد.
آيلين با وجود عذاب وجدان لبخندي از سر خوشحالي زد.خودش را شماتت كرد و اثرش در لحن كلامش هويدا شد.گفت :پس چرا اين را از قبل نگفتي ؟داشتي من را اذيت ميكردي ؟يك ساعت است كه دارم خواهش و تمنا ميكنم.آن وقت تو...اوف خدايا ! واقعا كه مردم آزار هستي .
متين قهقهه اي زد و گفت :خواستم بگويم اما ديدم چنين لحظات نابي از خواهش يك خانم در زندگي ام وجود نخواهد داشت.مخصوصا اگر آدمي مثل بل باشد كه يك تنه از پس همه ي كارهايش بر مي آيد.
ـــحقت است كه ...
ـــكه چه ؟چرا تمامش نميكني ؟
نگاهش كرد كه تمام اجزاي صورتش از ديدن حال او ميخديد.سرش را تكان داد و گفت :هيچي بهتر است ساكت شوم تا باعث خنده ي تو نشوم.
پيمان پرسيد :تو كي ميروي ؟
ـــبه محض اينكه شروين و بچه هايش بيايند و سام به آمريكا برگردد.
آيلين با اميدواري پرسيد :براي سال تحويل ايران خواهي بود ؟
ـــنه.شك دارم.يكي دو روز بعد از عيد شايد.
دست خودش نبود.نميتوانست از آمدن متين به ايران خوشحال نباشد.گرچه ميدانست اگر سودابه بشنود او هم به ايران ميرود چقدر دلش ميشكند.خدا را شكر كرد كه حداقل سودابه در بيرمنگام نبود تا اين خبر را بشنود كه قرار است تمام عيد بدون او باشد.بدتر اينكه ممكن بود رضايت همراه با شرمندگي را هم در چهره ي او ببيند.
×××××××××××××××××××××××××
سكوت جمشيد و خانواده اش او را ناخواسته ميترساند.بايد اين سه روز باقيمانده را هم با آرامش پشت سر ميگذاشت و بعد به سوي ايران و خانواده اش پرواز ميكرد.آنجا در امان بود.اميدوار بود اگر اين سه روز را خوب طي كند آرامش و راحتي در كنار خانواده اش داشته باشد و مطمئن بود كه چنين نيز خواهد شد.خانواده اش هم مثل خودش روزهاي باقيمانده را ميشمردند.نوروز امسال براي آنها با سالهاي پيش فرق ميكرد.او برميگشت و آلما ازدواج ميكرد.ميخواست لباسي را كه برايش خريده بود با وسايل ديگرش به ايران پست كند اما فكر كرد اگر آن را باز كنند ديگر مزه اي نخواهد داشت. بنابراين آن را كنار گذاشت تا همراه وسايل خودش ببرد.مقدار زيادي از وسايل دانشگاهي اش را كه به آنها نياز داشت جدا كرد.انچه نيلوفر ميخواست به او بخشيد و بقيه را همراه با چيز هاي غير مصرفي اش به خالد سپرد تا اگر كسي به آنها احتياج داشت بدهد.عكس سه نفري روي ميز گوشه ي هال متعلق به سودابه بود كه فراموش نموده بود با خودش ببرد.براي همين هر بار كه با آن دو تماس گرفته بود خواسته بود آن را برايش به لندن بفرستند.اما ايلين با داد و دعوا آن را تصاحب نمود و به او در پشت تلفن گفت : عكس من را متين به خاطر تو از كيفم برداشته است.بعدا ميتواني آن را از او پس بگيري.پس اين عكس به من ميرسد كه هيچ عكس سه نفري ديگري دارم.
بليط پروازش را از لندن گرفته بود.ميخواست اخرين روز را با سودابه بگذراند.وقتي در فرودگاه در ميان آنها ايستاد تمام تلاشش براي پس زدن بغضش به باد رفت و به گريه افتاد.نيلوفر از همان لحظه ي خروجش از خانه اشك ميريخت.پيمان هم ميان خنده چشمانش به اشك نشست.دستش را محكم فشرد و گفت : پيمان من در ايران منتظر تو و نيلوفر هستم.سودابه كه دلم را شكست.متين هم كه حرفش يكي است.ميخواهد اينجا بماند...
متين با خنده گفت :دلت را صابون نزن كه از دست من راحت شوي.من در اولين فرصت به ايران مي آيم.
ـــاما نه براي ماندن !
متين خنديد و نشان داد كه حرفش درست است.آيلين به پيمان گفت : ميبيني ؟پس خواهش ميكنم تو ديگر مثل او نباش.حاضرم هر كاري كه لازم است براي آمدن شما حتي به صورت يك مسافرت تفريحي بكنم.
پيمان اشك هايش را پاك كرد و دست روي شانه ي او گذاشت.گفت :نه به آن بي احساسي اين مدت و نه به اين اشك ها ! آرام باش !
ـــمن ارام هستم.
ـــپس بياييد اشك هاي من را جمع كنيد ! چرا فارسي حرف زدن يادت رفته است ؟!
حق با آنها بود ولي كاري نميتوانست بكند.به خنده افتاد و آغوشش را براي نيلوفر و پيمان باز كرد و به پيمان گفت كه چون امير اشكان دوستش دارد و اين را از صميم قلب معتقد بود.متين خودش را جلو ادنداخت و گفت :پس من چه ؟
آيلين بدتر به گريه افتاد و پيمان كه او را اين چنين آشفته ديد خود جواب متين را داد : پسر حق تقدم را رعايت كن.در ثاني ما حق آب و گل داريم.زود پسر خاله نشو !
دست متين را فشرد و نتوانست چيزي به او بگيد.اما او گفت : منتظر باش .من مي آيم.
فقط سرش را تكان داد و از همان جا عازم لندن شد.
رمان بخت سپيد زمستان(11)
رمان بخت سپيد زمستان(11)
roman تاوان بي قرايي هايت (31)
يلدا در حالي كه براي خودش لقمه مي گرفت رو به فرنود گفت : مي خوام يه سري به شركت بزنم !!!فرنود سري تكون داد و گفت : تا من آماده مي شم آماده شو !!!
ايستاد و به سمت اتاق رفت در آني يلدا هم رفت تا حاظر شه ....با فرنود مي رفت ...با همون بي ام دبليو مي رفتند يا با فراري فرنود چه فرقي داشت ؟؟؟؟ هر كدومش رخشي بود براي خودش ....تا كي به خودم و گل فروشي پدرم افتخار كنم ؟؟؟ تا كي شرافتم و بزنم تو سر سلاله همونطور كه اون پولشو مي زنه فرق سرم ؟؟؟ تا كي به خودم تلقين كنم اختلاف طبقاتي باعث فاصله بين من و فرنود نمي شه ؟؟؟
دسته اي از موهاي لختم روي صورتم ريخت كنارش نزدم به ميز مقابلم خيره بودم به ظرف عسل به دوتا ليوان چايي دست نخورده ....به سليقه يلدا خيره بودم خوش سليقه بود اين و مي شد از لباس تنش هم فهميد !!!! لباس خوابش ديدي چه شيك بود ؟؟؟؟ تو شوهرت فرنوده ولي از اين لباسا نداري حداقل اين قدر شيك ؟؟؟ يادت نره پدرت يه گل فروش ساده است ...يه معلم بازنشسته ....پدر يلدا يكي از بزرگترين سرمايه دارهاي شركت فرنوده ....تازه اين حداقلشه !!!!!
يادت نره براي براي چي اينجايي ؟؟؟ يادت باشه پرتوقع نشي ؟؟؟ فرنود كه به تو قولي نداده داده ؟؟؟ اگه هم داده باشه فرنود آدم خوش قولي نيست !!!!
يادت نره براي حفظ جون برادرت ...براي آرامش پدر و مادرت براي قلب ضعيف مادرجون براي پلك خيس عمه شهلا اينجايي !!!
يادت باشه فرنود مجبور نيست دوست داشته باشه !!!! چرا اين قدر روي خودت پافشاري مي كني ؟؟؟؟ چي داري ؟؟؟ يه مدرك ليسانس مديريت قاب كردي به ديوار ...هه خسته نباشيد !!!!
يه چهره به نسبت ساده شايد خوشگل !!!!
اوم.....چي شد تموم شد ؟؟؟؟ ديگه چي داري به طومار افتخاراتت اضافه كنم ؟؟؟؟ خوشگلي ؟؟؟ خوشگل تر از تو ريختن براي فرنود ...مثل تو ناز نمي كنند ...مثل تو تعصبش و قلقلك نمي كنند ...مثل تو برادرشون قاتل برادرش نيست ...مثل تو پدرشون يه گل فروش ساده نيست ...مثل تو گيشا نشين نيستن ...مثل تو ...
با صداي يلدا از خلسه جدا شدم ساكت نگاهش كردم چرخي داخل خونه زد و گفت : ممنون بابت همه چي !!!
فقط سرم و براش تكون دادم صداي كفش هاي پاشنه دارش تا وقتي به طور كامل خارج بشه تو گوشم بود فرنود بدون اينكه نگاهم كنه خداحافظي لفظي كرد و رفت ....
ديدي تو هموني ؟؟؟؟ ديدي بوي عطرش كل خونه رو برداشته ؟؟؟ ديدي صداي تلق تلق كفشاشو ؟؟؟ ديدي تو دختر همون معلم بازنشسته اي ...ديدي آخرش همون دختر گل فروشي ....
سرم و روي ميز گذاشتم پلكهامو روي هم گذاشتم شقيقه هام فشار دادم چشمامو با كف دست فشار دادم اشكهام به سرعت سرازير شدند با انگشتم گرفتمشون ...موهامو عقب زدم ...كافيه !!!
راهي اتاق شدم كيف مدارك فرنود روي ميز توالت بود پانچوي جلوبازي تنم كردم و شالي روي سرم انداختم آروم تر از هميشه خارج شدم باز برخوردم به كاغذي كه روي در آسانسور زده بودند به علت ...
تا تهش رفتم آروم پله ها را پايين رفتم كفشام مثل كفشهاي يلدا پاشنه دار نبود صداش كل ساختمون و برداره !!!!
نمي دونم روي پله چندم بودم صداي يلدا به گوشم رسيد با غيض گفت : آخرش كه چي ؟؟؟
سرم و از بالاي نرده كشيدم نمي دونم روي پاگرد چندم ايستاده بودند فرنود دستشو به ديوار تكيه داده بود و يلدا مقابلش بند كيفشو تو چنگش فشار مي داد !!!
يلدا : ديشب همه چي و فهميدم !!!
فرنود خنديد و گفت : آفرين... حالا چي فهميدي ؟؟؟
يلدا پوزخندي زد و گفت : شميم ماجراي ازدواجتونو واسم گفته شنيدم زوركي زنت شده !!!
فرنود : اون زوركي زن من نشد تورج زورش كرد !!!
يلدا با حرص دستي به پيشونيش كشيد و گفت : مگه تو اولياي دم نبودي ؟؟؟ چرا زير بار رفتي ؟؟؟
فرنود : اونش به تو مربوط نيست !!!!
يلدا : بگو از خودم جيب نداشتم ...بگو مي ترسيدم از ارث محرومم كنه ...بگو !!!! مي رفتي تو شركت پدرم كار مي كردي ؟؟؟؟ مدير عامل نه معاون كه مي تونستي بشي !!!!
فرنود : من هيچ قولي به هيچ كدومتون نداده بودم پس دليلي واسه گردن كشي نداريد !!
يلدا قدمي جلد اومد و گفت : ببين فرنود من سلاله نيستم بشينم وسط زندگيت ...تا وقتي تو خونت بودم احترامش و نگه داشتم ولي حالا ازم نخواه مودب باشم ...
فرنود : حالا كه چي ؟؟؟
يلدا مكثي كرد و گفت : طلاقش بده ؟؟؟ مهريه اش چه قدره ؟؟؟؟
فرنود با غيض گفت : مي فهمي چي مي گي ؟؟؟؟
يلدا : بذار تورج از ارث محرومت كنه ...پدرم همه جوره ما رو تامين مي كنه ...بذار اين دختره بره ...از زندگيت بندازش بيرون ....
فرنود گردنشو كج كرد و گفت : ما ؟؟؟
يلدا : فرنود ؟؟؟
فرنود : طلاقش نمي دم تو سلاله هم بي خود به خودتون زحمت نديد !!!
پله ها رو پايين رفت يلدا بازوشو چسبيد و گفت : مي دوني بَد مي بيني !!!!
فرنود دستشو پس زد و با غيض گفت : پول باباتو به رخم نكش !!!
يلدا دست به سينه ايستاد و گفت : اون قدر بدبخت شدي كه واسه يه دختره رنگ و رو رفته پاپتي صداتو رو من بلند مي كني ؟؟؟
فرنود جلو اومد بند كيفشو توي چنگش گرفت يلدا تكيه اش و به نرده ها داد فرنود صورتشو جلو كشيد و گفت : با تمام احترامي كه براي خودت و پدرت قائلم ادامه بدي دهنتو پر خون مي كنم !!!
يلدا با خشونت دست فرنود و پس زد و پله ها رو پايين رفت فرنود همونطور كه دستشو به نرده ها تكيه داده بود دست ديگه اشو لابه لاي موهاش فرو برد و پله ها رو سريع پايين رفت !!!
آروم راه رفته رو برگشتم حس مي كردم شونه هام عقب افتادند پاهامو كلش كلش روي زمين مي كشيدم خودم و داخل خونه انداختم مدارك فرنود هنوز توي چنگم بود باز صدايي از درونم گفت : ديدي ؟؟؟ ديدي حتي اسمتو صدا نزد ...نگفت يغما گفت اون ...تو هنوز براش اوني ....مي خواست دهنشو سرويس كنه ...يه لحظه خنده ام گرفت ...فقط يك لحظه ...ديدي به دوستاش گفته بود تو چجوري وارد زندگيش شدي ؟؟؟ بگو چرا فواد اينقدر به پروپات مي پيچيد گفته دختري كه خانواده اش واسه نجات جون برادرش مفت و ارزون دادنش به يكي ديگه چرا ما هم يه ناخنكي نزنيم ؟؟؟؟
واقعا ؟؟؟ اين قدر ارزون بودم ؟؟؟؟ اين قدر كه همچين فكري از ذهن فواد خطور كنه ؟؟؟
به زور جلوي ريزش اشكام و گرفته بودم ...چه فشاري و متحمل مي شدم ...تو افكار خودم تو تنهايي خودم ...تو ارزوني خودم دست و پا مي زدم كه در باز شد ...مي دونستم فرنوده ولي همچنان مشغول دست و پا زدن بودم مثل مواقع ديگه حضور يه نفر ديگه نتونست من و از خودم جدا كنه !!!!
حس كردم نگاهشو سرتاسر خونه چرخوند و به سمت اتاق رفت مي دونستم دنبال چيزيه كه تو چنگ منه !!!!
الان خيلي چيزا تو چنگ منه ؟؟؟ جون برادرم !!!! آرامش پدر مادرم !!! قلب ضعيف مادر جان !!! پلك خيس عمه شهلا !!! آينده پرنوش !!!! آرزوي دوس دختراي فرنود !!! خونه فرنود شيش دنگ !!!! كيف پول فرنود !!!!
نفهميدم صدام زد ؟؟؟؟ گفت يغما ؟؟؟ مگه اون نبودم ؟؟؟؟ مگه دختر رنگ و رو رفته نبودم ؟؟؟ مگه پاپتي نبودم ؟؟؟ مگه زن زوركي نبودم ؟؟؟؟
مقابلم نشست حس كردم چهره امو با تعجب از نظر گذروند ...انگار بازم صدام كرد !!!! نشنيدم تكون خوردن لبش و ديدم ...گفت رنگ و روفته ...گفت پاپتي ...گفت زن زوركي ...گفت قاتل ...گفت شريك جرم !!!!
نهايتا سري تكون داد كيف مداركشو از دستم قاپيد و بي هيچ حرفي رفت صداي بسته شدن در و نشنيدم ...فقط صداي كفشهاي يلدا تو گوشم بود ....صداي رنگ و روفته گفتنش صداي پاپتي گفتنش ...اون گفتن فرنود ....
كه چي ؟؟؟ همه بسيج بشند مهريه ام و بذارن كف دستم مهريه ام چند سكه بودم ؟؟؟ يادم نمي ياد ؟؟؟ ...نه نه 150 تا ...كه بگن هرري ...خوش اومدي ...تاوان دادن كافيه ...برو ددر دودور ...نمي خوام ...نمي خوام ...مي خوام همچنان تاوان پس بدم ...تاوان دادن برام شيرينتره ...من تاوان جرم يحيي رو ندادم تاوان تمام دختر بازي هاي فرنود و دادم ...تاوان ....خودش مثل اسمش تلخ و گزنده نبود ...نبود يا من پوست كلفت بودم ؟؟؟
آره پوست كلفت بودم فرنود قبلا گفته بود گفته بود پوست كلفت ...زن شناسنامه اي ...قابل ترحم ...قلاده لازم ...قاتل ...خروس جنگي ...سرمو تكون دادم بهتره خود آزاري و كنار بذارم !!!!
باز صدايي كه از درون نهيب زد : يادته شيداشو ازش گرفتي ؟؟؟ سري تكون دادم يادمه ...يادمه !!!!
صبحانه كه رسما كوفتم شد ...نهار نخوردم ...فقط با خودم كلنجار رفتم ...پوست لبم و كندم طول و عرض اتاق و طي كردم فقط ملافه تختي كه يلدا روش خوابيده بود و شستم ...فقط !!!!
ميز صبحانه اي كه چيده بود و محو كردم بوي عطرش و هم ....
احساس مي كردم بدجنس شدم ...شدم كه همچين تصميمي گرفتم ...تصميم گرفتم برم ...برم از زندگي فرنود بيرون از زندگي كسي كه اون خطابم كرد ...
ولي نه حالا نه اين جوري !!!! به وقتش مي ذارم و مي رم ....مي ذارم بي حساب بشيم نمي خوام طلبكار برم ...لبخند مرموزي مي شينه گوشه لبم !!!
دستي به لبم مي كشم پوس پوس شده سوزش هم داره مخصوصا حالا كه مي خوام چند دقيقه يه بار با زبون خيسش كنم (بابا چندش !!!!!! )
زرشك پلو مي پزم يه شام خوشمزه يه خانم خوشگل .....
مي رم حمام كبودي هاي كتف و سرشونه ام كمرنگ شدند محو نه ولي كمرنگ شدند ....موهامو به بهترين شكل ممكن سشوار مي كشم بهشون يه موج درشت مي دم صورتمو و بازوهامو با نرم كننده صاف مي دم !!!
رژ صورتيمو با لذت روي لبهام مي كشم سايه صورتي هم باهاش ست مي كنم !!!
شلوار سفيد كتوني كه بلنديش تا بالاي قوزك پامه رو تنم مي كنم بافتامو و زير و رو مي كنم يه بافت آبي نفتي از اون مدلايي كه سر شونه هام بيرونه رو با احتياط به نوعي كه موج موهام خراب نشه تنم مي كنم شونه هاي كبود شده ام و با سفيده كننده مثل روز اول مي كنم !!!
كفشهاي صندل سفيد پاشنه دارم و پام مي كنم يه كم عطر روي شاهرگم مي زنم موهامم همينطور....
تابي به موهام مي دم مصادف مي شه با باز شدن در فرنود نگاهش براي چند لحظه روم ثابت شد ولي زودتر از اون نگاهش و ازم گرفت و راهي اتاق شد شت سرش راه افتادم كم كم ممكنه به سلامت عقلمم شك كنه اون از حال صبحم اين از حال الانم ....
مي خواد كتشو در آره كمكش مي كنم بهش پيشنهاد مي دم حمام كنه بي چون و چرا قبول مي كنه براش يه بافت مشكي مي ذارم يه گرم كن همرنگش مي دونم نمي ذاره بوي تميزي تو تنش بمونه با ادكلن محبوبش دوش مي گيره !!!!
من عاشق بوي ادكلنشم وقتي با بوي تنش مخلوط مي شه مستم مي كنه !!!!
تا از حمام خارج بشه يه ميز شام خوشگل مي چينم از دور مي ايستم نگاهش مي كنم از ميز صبحانه خوشگل تره چي بهتر از اين ....
با موهاي نم دارش از چارچوب مي گذره بوي عطرش فضاي آشپزخونه رو پر مي كنه به نوعي كه بوي عطرم توش گم مي شه !!!
مقابلش مي شينم شام و با هم صرف مي كنيم مقابل تي وي مي شينه هنوزم سر قولم هستم نمي ذارم از يه حدي بهم نزديك بشه ...مي دونم مي فهمم اين كارام تحريكش مي كنه ...مرده ...يه چيزايي تو مردا ثابت شده دستكشي دستم مي كنم تا انگشتهاي نازنينم چروك نشند باز اون صداهه مي گن قبلا از اين قرتي بازيا خبري نبود !!!!
بعد از يك شام حسابي يه چايي مي چسبه ؟؟؟ يه چايي دو نفره رودر سكوت نوش جان مي كنيم راهي اتاق مي شه من هم دنبالش تمام تلاشم بر اينه كه نخندم دنبالش عينهو بند تنبون راه افتادم !!!!
گوشه تخت مي شينه پاهاشو دراز مي كنه دستاشو با پشت سرش تكيه مي ده كنارش مي شينم ...
هنوز به مقابلش خيره است هر كاري مي كنم نمي تونم به خودم غلبه كنم : از سهامدار شركتت چه خبر ؟؟؟
فرنود : مي خواد انصراف بده !!!!
-مگه تهران خونه نداشتن ؟؟؟
فرنود : چرا ولي گفت شب رسيده سرايدار نبوده خونه سرد بوده !!!
با خودم فكر كردم لابد در مواقع ديگه تشريف مي آوردند خونه آقا و اوشونم با روي باز و آغوشي گرم استقبال مي كردند بالاخره هر چي نباشه درش سهامدا شركته ...هر چند گفت شنيدم ازدواج كردي ولي باور نكردم اومده بود با چشماي خودش اين دختر پاپتي و ديد بزنه !!!!
-انصراف بده ضرر نمي بينيد ؟؟؟
فرنود : چرا ولي مهم نيست !!!
مي دونم به خاطر يلداست از اون دختره هاي عزيز كرده مامان بابا مثل من نبود كه مفت بدنش دست يه ...
ادامه حرفمو مي خورم يه حسرتي تو دلم چنگ مي زنه اي كاش مي گفت : فداي سرت !!!
نگفت ولي معني كارش جز اين نيست منم كم خودمو تحويل نمي گيرما ؟؟
خودمو جلو تر مي مي كشم به سينه اش چنگ مي زنم و سرم و بهش تكيه مي دم احساس مي كنم لبهاش ناخودآگاه روي موهام مي شينه !!!!
تمام اين چند وقت و به زحمت به خودم يادآوري مي كنم تصميمي كه گرفتم!!!بايد پاي هويتم بايستم ... پس بايد بدجنس شم با بدجنسي سرم و بالاتر مي كشم گردنش و مي بوسم بهش اين اجازه رو مي دم كه لبهامو ببوسه .... دستشو روي شونه هاي برهنه ام مي لغزونه ...تابي به موهاي خوش عطرم مي دم مي دونم بوي عطرم ممكنه تحريكش كنه قبل از اينكه بخواد ادامه بده شب به خيري مي گم و مي خزم زير پتوم و از زير پلكهاي نيمه بازم براندازش مي كنم پلكهاشو روي هم مي ذاره و چند تا نفس بلند مي كشه مثلا داره خودش و كنترل مي كنه چشمكي حواله اش مي كنم تو دلم يك موفق باشيد هم ....پلكهامو روي هم مي ذارم ...
با صداي همراهم كه روي اپن بود برگشتم زير خورشم و كم كردم دست دراز كردم گوشيمو برداشتم شيفته بود دلم نيومد جوابش و ندم تنبيه كافي بود يك لحظه گوشي و به سينه ام چسبوندم وقتي يلدا به من توهين كرد فرنود دفاع كرد ؟؟؟ آره خواست دهنشو سرويس كنه !!!!
لبخندي زدم و جواب دادم : بله ؟؟
شيفته : سلام ...
-سلام ...
شيقفته : اوم ...ناراحتي ؟؟؟
-نه رفع شد !!!!
خنديد و گفت : مي دونستم كينه شتري نيستي !!!!
-چيه زنگ زدي دوبله دعوتم كني ؟؟؟؟
شيفته : تو كه دعوت لازم نيستي خونه خودته !!!!
-به طور كل از ياد بردم پيشينه آقاتونو بپرسم !!!
شيفته خنديد و گفت : خودم سه جلدش واست شرح مي دم !!!
خنديدم و گفتم : زير و بمش كشيدي بيرون نه ؟؟؟
شيفته : پس چي ؟؟؟
-منتظرم ؟؟؟
شيفته : عمو ابوالفضلم و يادته ؟؟؟
-نگو فرشاد همون پسر عموته !!!!
شيفته با صداي پرانرژي گفت : آره پسر دوم عمو ابوالفضله !!!! كلي هم آقاست !!!
-تو تعريف نكني كي بكنه ؟؟؟
شيفته : حرف حساب كه جواب نداره !!!!
-حالا آخر هفته مراسم خواستگاريه ؟؟؟
پقي زد زير خنده گوشي و دست به دست كردم همونطور كه خنده تو صداش موج مي زد گفت : يغما تو يه سه چهار فرسنگي از قافله عقبي !!!!
با صداي جيغ مانندي گفتم : نكنه پاتختيه ؟؟؟
خنده اش تشديد شد : نه بابا ولي يه كم دير به خودت بجنبي به تولد بچمونم نمي رسي !!!
-بابا روتو برم.... مثل بچه آدم حرف بزن ؟؟؟
شيفته : مراسم عقد كنونه !!!
-دستم درد نكنه من حالا بايد بفهمم ؟؟؟
شيفته : تو يه سراغي از ما مي گيري ببيني زنده ايم يا مرده ؟؟؟
-كوتاهي از من بود شما چرا ؟؟؟
شيفته : به من باشه هفت روز هفته خونه تم ولي مامان مي گه اول زندگيتون تنها باشيد بهتره !!!
-دست عمه شهلا درد نكنه مي خوام چي كارت كنم هفت روز هفته رو !!!!
شيفته غريد و گفت : حالا بيا و خوبي كن من هي مي گم بابا اينا ارديبهشت ازدواج كردند الان اواخر آذريم به جون خودم ديگه تازه عروس دوماد نيستند تاريخ انقضاشونم گذشته رفته !!!
خنديدم و گفتم : خريد رفتيد ؟؟؟
شيفته : په نه په منتظر بوديم و تو اون شاه داماد تشريف بياريد بعدا بريم. !!!
-شيفته پاي فرنود و نكش وسط بد مي بيني !!!
شيفته : من بي جا كنم به آقاي شما توهين كنم من رسما براتون آرزوي خوشبختي مي كنم لبتون خندون دلتون شاد !!!
-پيام سلامت مي دي ؟؟؟
شيفته خنديد و گفت : يغما فرشاد اومده كاري باري ؟؟؟
-نه ...سلام برسون !!!
شيفته : اكي ...باي !!
بدون اينكه منتظرم باشه گوشي و قطع كرد گوشي و مقابلم گرفتم و گفتم : خدانگهدار !!!
چندتا ظرفي كه روي اپن بود جمع كردم شستم و از آشپزخونه زدم بيرون فرنود تو اتاق بود يكي از صندلي هاي ميز نهار خوري و پشت ميز توالت گذاشته بود و سرشو لابه لاي يه مشت برگ و كاغذ فرو برده بود مي دونستم به خاطر حضور دو روزه بچه همه لوازم اون اتاق و فرستاده خونه تورج ...
لباسم و كه حس مي كردم بوي روغن گرفته بود و با بافت يقه اسكي گلبهي عوض كرد فرنود هم بي توجه به من مشغول بود مقابل آينه نشستم يه كم عطر به موهام زدم و دستي لابه لاش بردم و مرتبشون كردم و خطاب به فرنود گفتم : آخر اين هفته مراسم شيفته است !!
سر بلند كرد و گفت : شيفته كيه ؟؟
خنده امو خوردم و گفتم : دختر عمه ام !!!
سري تكون داد و گفت : خريد داري ؟؟؟
ـآره مگه تو نداري ؟؟؟
دوباره سرشو لابه لاي برگه هاش فرو برد و گفت : بعدا در موردش فكر مي كنم فعلا مشغولم !!!
ديدم خيلي مشغوله ولي بي خيال نشدم پشت سرش ايستادم و دستامو روي شونه هاش گذاشتم و گفتم : شام كم كم حاضر مي شه !!!
آز آينه نگاهي بهم كرد و سري تكون داد جلو رفتم جايي براي خودم باز كردمو روي پاش نشستم و تو دلم از پرو رويي خودم ريسه مي رفتم كلافه سر بلند كرد دستي لابه لاي موهاش فرو برد و گفت : يغما جان من كار دارم !!!
با خودم فكر كردم اولين باري بود كه جان به ريشم مي بست ...يغما جان ....
گونه امو به گونه اصلاح نشده اش كشيدم ته ريش بهش مي يومد با جذبه اش مي كرد ...از آينه نگاهش كردم و گفتم : من مزاحم كارت نمي شم ؟؟؟
در حالي كه برگه ها رو برانداز مي كردم گفتم : نكنه هنوز حساب داري با خودته ؟؟؟
در حالي كه ماشين حسابشو جلو مي كشيد گفت : بهش زياد اعتماد ندارم دارم حسابا رو چك مي كنم !!!
از آينه نگاهم منتظر نگاهم مي كرد پوفي كشيدم و گفتم : مزاحمم ؟؟؟؟
فرنود : مزاحم نيستي ولي اينجا باشي من نمي تونم حواسمو بدم به كارم !!!
اخم تصنعي كردم و بلند شدم دستمو كشيد و گفت : ناراحت نباش !!!
دستمو كشيدم و با همون اخم گفتم : نيستم !!!
از اتاق خارج شدم مقابل تي وي نشستم شبكه هاشو زير و رو مي كرد زانوهامو بغل گرفتم و سعي كردم حواسمو بدم به سريالي كه در حال پخش بود ياد جمله فرنود افتادم "تو اينجا باشي من نمي تونم حواسمو بدم به كارم "
از جمله اش خوشم اومده بود ولي اجبارا اخم كردم تا دفعه آخرش باشه من و از خودش مي رونه ...
به سمت آشپزخونه رفتم زير گاز و خاموش كردم و مشغول چيدن ميز شدم با اين حساب بايد براي خودم ميز مي چيدم ولي هنوز تو اين فكر بودم كه فرنود اومد تو اومي كشيد و گفت : عجب بويي !!!
تو اين مدتي كه باهاش زندگي كرده بودم دستگيرم شده بود كه قيمه دوس داره !!!! نگاهش كردم و گفتم : مگه كار نداشتي ؟؟؟؟
در حالي كه دستاشو مي شست گفت : كارباشه براي بعد !!!
مقابلم نشست بشقابم و به سمتش گرفتم تا برام بكشه و مدام در اين مورد كه كم و زياده چونه مي زديم ...از كارهاي توي شركتش مي گفت...از سهامدار جديدش ...از حسابدارش كه يه دختر بود و از نظر فرنود غير قابل اعتماد و اونو به پيشنهاد سيامك استخدام كرده بود ...سيامك و طي مراسمهايي كه رفته بوديم به وفور ديده بودم منكر اينكه سر و گوشش به نسبت جنبش داشت نمي شدم ولي هيز و دله نبود حداقل ظاهر و برخوردش من و به اين نتيجه رسونده بود !!!!
نمي دونم چرا وقتي فرنود از حسابدار شركت كه دوست سيامك بود برام حرف مي زد دلم نمي خواست گوش بدم دلم مي خواست به جاي گوش دادن جفت پا مي رفتم تو حلق فرنود تا درمورد دختراي اطرافش اين قدر ريلكس با من صحبت نكنه !!!!
كاري كه عوض داره كه گله نداره من جرات نداشتم اسم هيچ پسري و بيارم و اونوقت ....براي دلداري خودم گفتم اصلا همه مردا همينندقديمي ها بيراه نگفتن سر تا پا يك كرباسن !!!!
با هم سريال شيربرنجي نگاه كرديم و ميوه خورديم ...
فرنود به سمت اتاق رفت من هم وضو گرفتم و راهي شدم جانمازم و به همراه چادرم از كمد بيرون كشيدم و چادرمو بو كردم حس مي كردم بوي عطر مادر روش مونده ....
قامت بستم و حواسم و دادم به نمازم... نمازم كه تموم شد تسبيح و برداشتم تا ذكر بگم چشمم به فرنود افتاد كه برگشته بود و صاف نگاهم مي كرد نا خودآگاه لبخندي به روش پاشيدم كه متقابلا جواب هم گرفتم و مشغول شدم ...
چادر و جا نمازم و دوباره داخل كمدم جا دادم و زير پتو خزيدم به پهلو چرخيدم و فرنود كه مشغول بود برانداز كردم ديدم عكس العملي نشون نمي ده نگاهي به ساعت انداختم و گفتم : نمي خوابي ؟؟؟
نگاهي به ساعت روميزيش انداخت و گفت : نه فعلا بايد حسابا رو جمع ببندم ...تو بخواب !!!
مي دونستم واسه اخم و تخمم اومده بود باهام شام خورده بود و سريال نگاه كرده بود و حالا مشغول بود جورشو بكشه اينا رو بعد از اين چندماه زندگي مي فهميدم پلكهامو روي هم گذاشتم و گفتم : شب به خير !!!
همه وجودم گوش شده بود ببينم جواب شب به خيرم وبا وجود سردرگمي بين اين همه حساب كتاب مي ده كه گفت : شب به خير عزيزم !!!
حس كردم اونقدر مشغول بود كه اين عزيزم و نا خودآگاه ادا كرد ولي خوب همين هم غنيمت بود !!!
صبح وقتي بيدا شدم اثري از فرنود نبود همينطور از برگه هايي كه رو ميز توالت بود ولي بوي عطرش توي فضا بود غلتي زدم و جاي فرنود خوابيدم سرم و داخل بالشتش فرو كردم بوي عطرش و شامپوي مخصوصش و همين طور سيگارش مخلوط شده بود !!!!
به مغزم فشار ورد ديشب تا جايي كه به يادداشتم سيگار نكشيد شايد هم وقتي من خواب بودم كشيده بود؟؟؟ ...اين چند وقت جزئ معدود دفعاتي بود كه سيگار و دستش مي ديدم ....
دستي لابه لاي موهام فرو بردم و با اين فكر كه نماز صبحم قضا شده بود راهي حمام شدم دوش آب گرمي گرفتم و دوباره مشغول آراويرا و زالان والان شدم....
نهار همون مونده قيمه ديشب و خوردم با اين فكر كه فرنود قبلا گفته بود قراره تو شركتش برام كار جور كنه باهاش تماس گرفتم بعد از چند بوق جواب داد ....
فرنود : بله ؟؟؟
-سلام ...خوبي ؟؟؟
فرنود : ممنون چيزي شده ؟؟؟
-نه خواستم باهات صحبت كنم وقت داري ؟؟؟
در حالي كه داشت با كسي صحبت مي كرد گفت : خانم رفيعي تكرار نشه !!!
-شنيدي چي گفتم ؟؟؟
فرنود : الآن درگيرم ...فعلا!!!!
گوشي و مقابلم گرفتم چرا هيچ كس منتظر جواب خداحافظيش نمي موند ؟؟؟؟
نگاهم و سرتاسر خونه چرخوندم حوصله ام سر رفته بود بدم نمي اومد بيفتم به جون خونه ... كاناپه ال مانند قهوه اي و طرف ديگه سالن گذاشتم البته به نوعي كه تي وي تو ميدون ديدش باشه مبلهاي چرم مشكي و وسط سالن چيدم و روميزي ميز پايه بلند گوشه سالن و با يك روميزي ساتن بنفش عوض كردم چندتا شمع هم به جمع شمع هاي ديگه اضافه كردم قرآن و وسطشون جا دادم قاب عكس پنج تكه گلهاي غنچه رز با تم مشكي و جاشو با قاب معرق كاري شده عوض كردم ....
با خودم فكر كردم من و فرنود با هم عكس دونفره نداريم كه قاب كنيم ؟؟؟ اصلا هيچ عكسي نداشتيم ...
نگاهي به ساعت ديواري انداختم و راهي آشپزخونه شدم چاي ساز و روشن كردم با باز و بسته شدن در متوجه شدم فرنود زودتر از هميشه برگشت وقتي چشمش به جمال سالن روشن شد ابرويي بالا داد و گفت : چه خبره اينجا ؟؟؟ نكنه اشتباه اومدم ؟؟؟؟
از پشت اپن سرك كشيدم و گفتم : من و ببيني هم باز همين فكر و مي كني ؟؟؟
خنديد و گفت : بعيد مي دونم !!!
چرخي داخل سالن زد و به مبلهاي چرم وسط سالن ايراد گرفت و خودش و روي يكي از اونا ول داد و گفت : گفته بودي خريد داري !!!
-براي همين زود برگشتي ؟؟؟
فرنود : ناراحتي برگردم ؟؟؟
شونه اي بالا انداختم و گفتم : مختاري !!!!!
كيفشو از روي مبل برداشت و ايستاد جلو اومدم و با عجله گفتم : كجا ؟؟؟
roman تاوان بي قرايي هايت (31)
roman تاوان بي قرايي هايت (31)
عكس عروسي ليلا ميلاني مدل زيباي ايراني و منوچهر خوش بين







عكس عروسي ليلا ميلاني مدل زيباي ايراني و منوچهر خوش بين
عكس عروسي ليلا ميلاني مدل زيباي ايراني و منوچهر خوش بين
